حكيم زجاجى

396

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

رشيد آن سخن را به دل درگرفت * همه كينه در جان ز جعفر گرفت ز راه خرد آشكارا نكرد * بجز با جوانان مدارا نكرد على پور عيسى « 1 » ماهان‌نژاد * برفت از خراسان بر شاه شاد پى آنكه زان « 2 » شغل معزول شد * به بد گفتن خصم مشغول شد 290 ز موسى كه بر جاى او بود مير * بدى گفت نزديك شاه خطير برادر بدى فضل را پاك‌زاد * ز يحياى خالد بد او را نژاد على گفت موسى تو را دشمن است * بر هركسى اين سخن روشن است فرستد بر دشمنانت پيام * بر آل على مهر دارد مدام اگر فضل و موسى دو مرد دلير * فرستند نامه به هرجا چو شير 295 سپه جمله فرمان ايشان كنند * همه كارها را پريشان كنند بيايند يكسر به‌سوى عراق * گشاده شود بر تو راه فراق رشيد اين سخن نيز مى « 3 » كرد گوش * ز جام جفا زهر مىكرد نوش شد از آل برمك به دل كينه‌دار « 4 » * درخت شكر حنظل آورد بار دگر قاصدى رفت مانند « 5 » باد * به نزديك هارون سخن كرد ياد 300 كه يحيى همىرفت پنهان به راه * به حد خراسان چو خورشيد و ماه گليمى به دوش و عصايى به دست * پياده درآن ره به كردار مست چو بشنيد درحال نامه نبشت * سخن گفت در نامه از خوب و زشت به مير خراسان كه او را بگير * ببند و نگه‌دار اى تيزوير مبادا كه عودت « 6 » كند باز مرد * دلش بود از كار او پر ز درد 305 دل شاه بر آل برمك بگشت * ز دل نقش « 7 » مهر همه درنوشت از آن پيش يحياى باعقل‌وراى * چو نزديك هارون شدى در سراى غلامان آن خسرو سرفراز * شدندى ورا در زمان پيشباز همان حاجب « 8 » شاه فضل ربيع * كه بودش دل‌پاك و راى منير برفتى ستادى به نزدش به پاى * نبنشستى از پاى آن پاك‌راى

--> ( 1 ) در ابيات شمارهء 290 و 292 موسى آمده است . ( 2 ) از آن ( 3 ) در ( 4 ) كشته ( 5 ) باينده ( 6 ) دعوت ( 7 ) فرش ( 8 ) حاجت