حكيم زجاجى

394

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

چگونه توان كرد آنجا شكيب * ز هر دو طرف تيز شد آب شيب ز عباسه مىكرد مرد احتراز * در انديشه بود از نشيب و فراز جوانى سرافراز و چالاك بود * لطيف و چو آب روان پاك بود زنى بود عباسه چون ماه و مهر * پرىپيكر و شاهد و خوب‌چهر « 1 » 240 دو گيسو چو [ دو ] مار مشكين سياه * فرو هشته تا دامن از طرف ماه به بالا چو سرو و به رخ چون « 2 » بهار * گلى برد با صد هزاران ( ؟ ) . . . جوانمرد چون ماه تابنده بود * به جان خرد قالبش زنده بود به مرد جوان داد عباسه دل * فرو رفت پاى مرادش به گل دل مرد خود زآن زن برده بود * به ابروى پيوسته بسپرده بود 245 دو تشنه روان پيش آب زلال * نشسته ز گفتن زبان گشته لال زن مهربان تاب هجران نداشت * تو گفتى كه سرو روان جان نداشت برون شد عنان مرادش ز دست * قضا و قدر پاى عقلش ببست دو بيت روان همچو آب حيات * فرو گفت آن تنگ قند و نبات به خط خوش آيات‌ها برنبشت * روان رفته بودش روان برنبشت 250 فرستاد نزديك مرد جوان * چو برخواند از وى جدا شد روان نبشتم در اين نامه اين بيت من * بدان ، تا بخوانند در انجمن بدانند كاين قصهء راستان * دروغى ندارد چو هر داستان غرمت على قلبى بان يكتم الهوى * فصاح و نادى انتى غير فاعل فزرنى و الا بحث بالحب عنوة * وان عنقنى فى هواك عوادنى 255 و ان كان موتى لهم دعك بغصتى * و ان قررت عند الموت انك قاتلى « 3 » سه بيت است برخوان به تازىزبان * كزاين‌جا شوى بر خرد مرزبان برآنم كه اين شعر عباسه گفت * جواهر به الماس انديشه سفت چو برخواند جعفر سه بيت چو آب * نبودش ز سستى زبان جواب بيفتاد آن سرور از آن « 4 » به جاى * همىزد چو ديوانگان دست‌وپاى 260 تن ناتوانش جدا شد ز توش * دماغش تهى گشت از عقل و هوش

--> ( 1 ) خير ( 2 ) خود ( 3 ) نقل از : تاريخ گزيده ، چاپ 1336 ، به اهتمام دكتر عبد الحسين نوايى ، ص 308 . ( 4 ) سرفرازان