حكيم زجاجى
393
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
به پاى خود آمد به درگاه تو * نگرديد يك ذره از راه تو دگر آنكه با بنده سوگند خورد * كه ديگر نيايد برون شيرمرد نبندد ميان را به آزار تو * همان نشكند تيز بازار تو برنجيد هارون به دل در نهفت * و ليكن فرو خورد و چيزى نگفت [ به ] جعفر چنين گفت فرزانه باز * كه كارى نكو كردى اى سرفراز 215 رها كردى آن خستهدل را ز بند * بترسيدى از دور چرخ بلند مرا نيز در دل همين كار بود * دلم مهر او را خريدار بود دگر محنت آن بود و اين صعبتر * كه هارون كه بد مهترى نامور يكى خواهرى داشت عباسه نام * به پيش برادر بدى شام و بام ز هارون و موسى فزون بد به سال * زنى بود پردانش و بىهمال 220 چو از جان رشيدش نكو داشتى * دمى از خودش دور نگذاشتى به عباسه گفتى همه راز خويش * نمانديش يك ذره غايب ز پيش چو مىخوردى ، آن زن بدى پيش مير * نبودى ز مى خالى « 1 » آن بىنظير دمى جعفر از شه نبودى جدا * چنين بود تقدير و حكم خدا از آن كار شد جعفر انديشناك * مبادا كه گردد ز ناگه هلاك 225 عنان را كشيد از بر شاه باز * بدانست آن شاه گردنفراز كه او از چه نايد به بزم امير * يكى روز گفتا بدان تيزوير كه عباسه را داد خواهم به تو * دل و جان خود شاد خواهم به تو به شرطى كه با او نخسبى به راز * نباشد به دو دست كامت دراز نبينى ورا جز كه در پيش من * بينديشى از تيغ خون پيش من 230 به دو گفت جعفر كه فرمان توراست * به حكم تو شد كار من جمله راست به دو داد عباسه را شهريار * شدند آن دو سرو روان جويبار نبد كس ز عباسه صاحب جمال * ز مهر رخش بدر گشتى هلال سرافراز جعفر جوانى چو ماه * خطى گرد ماهش كشيده سياه جوانى بد و باده و چنگ و ناى * به يكجا نشسته دو فرخندهراى 235
--> ( 1 ) خالى ز مى