حكيم زجاجى

390

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

نينديشى آخر كه اين كار چيست * بر اين پادشاهى ببايد گريست اثر كرد در شاه قول نديم * برآمد به‌هم نامبرده عظيم از اين جايگه پرده بىساز گشت * سعادت از آن خاندان بازگشت 140 يكى روز يحيى بر شاه شد * بپرده درون بود ، ناگاه شد طبيبى بدان لحظه تنها بدش * كه آن‌دم پى رنج بد در برش همىگفت با او حديثى به راز * ز رنجى كه بودش [ به عمر دراز ] چو يحيى درون شد ، ترش كرد روى * فروماند يك‌دم از آن گفت‌وگوى ازآن‌پس كه يك لحظه خاموش بود * بپرسيد هارون ز مرد جهود 145 كه در خانهء تو كسى بىجواز * درآيد ، چنين گفت آن چاره‌ساز كه نى ، درنيايد بر ما كسى * اگرچند باشند خويشان بسى چو بشنيد هارون چنين گفت باز * به جبريل كى مرد گردن‌فراز چرا خانهء من كم از خان توست * كه هركس كه خواهد درآيد نخست بدانست يحيى كه آن با وى است « 1 » * شب عيش را روز غم درپى است « 2 » 150 به پاى آمد از جاى يحيى ، چو تير * دعا گفت داننده بر جان مير چنين گفت ، كاى شاه گردن‌فراز * به گيتى تو را عمر بادا دراز من اين دانم اى خسرو نيك‌راى * كه بىامر نايم به خلوت‌سراى ولى اين جوازم « 3 » تو فرموده‌اى * به من بر در كام بگشوده‌اى به من بنده سوگندها داده‌اى * پى آن‌كه تو شاه آزاده‌اى 155 كه هر گه كه خواهى به پيش من آى * وگر خفته باشم به خلوت‌سراى به فرمان شاه زمين آمدم * نه از بىحيايى چنين آمدم چو فرمودى اكنون نيايم دگر * خورم اندراين غصه خون جگر ز گفتار او گشت شرمنده شاه * سرافكند از شرم در پيشگاه برون رفت يحيى جگر پر ز خون * دگر بىاجازت نيامد درون 160 بدانست يحيى كه دور دراز * به زير آورد مرد را از فراز به دل گفت دردا كه شد تيره‌بخت * به ما برشد اين شغل فرسوده سخت

--> ( 1 ) بار بست ( 2 ) نبست ( 3 ) بخشم