حكيم زجاجى
391
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
به تنها ز هارون نيارست خواست * بدانست چون كارها گشت راست « 1 » بخواهد نگون گشت سرو بلند * به بالا شود هركه گردد نژند « 2 » به زير آيد آنكس كه بالا شود * بسا سفله كاو مير و الا شود نماند به يك ساز روشن جهان * بسا آشكارا كه گردد نهان 165 دگر عيب آن بد ز چرخ كبود * كه مردى پژوهنده در رقه بود در آن بوم تذكير گفتى مدام * پسنديده بودى بَرِ خاصوعام شنيدم كه بد كنيتش « 3 » بو ربيع * در آن وعظ گفتن زبانى سريع ز يحيى بيازرد ناگاه مرد * به نزديك هارون ورا قصد كرد يكى رقعه بنوشت با داغ و درد * پراكنده چندين سخن ياد كرد 170 كه فردا چه گويى خدا را جواب * نترسى ز روز عقاب و ثواب كه گيتى به دست سگان دادهاى * به ما بر در ظلم بگشادهاى يقيندان كه برمك يكى گبر بود * به خون خوردن خلق چون ببر « 4 » بود هر آنكس كز آن دودمان شد پديد * به اقبال تو سر به گردون كشيد جهان را سپردى به يحياى پير * كه گبر است و زنديق آن كندوير « 5 » 175 . . . مىدهند آنكه از نسل اوست * تو آن دشمنان را گرفتى به دوست يكى روز هارون بادينوداد * به يحيى چنين گفت كاى پاكزاد چه گويى پى بو ربيع « 6 » اين زمان * بگو تا شود خاطرم شادمان به دو گفت كان مرد بدبين « 7 » بود * منافق بدانديش و بىدين بود هميشه بد خلق گويد پليد * زبانش بود بند بد را كليد 180 زبانش دراز است و او بىنماز * به پاى بدى مىشود سرفراز برد مردمان را به افسون ز راه * به دو بازگردد هماكنون گناه بر او بر دل شاه دانا بگشت * بساط مروت ز جان درنوشت به گفتار يحياى آزادمرد * بفرمود گوينده را بند كرد به زندان رقه ورا بازداشت * موكل تنى چند بر وى گماشت 185
--> ( 1 ) تا گشت ( 2 ) هركه گردد بر نهند ( 3 ) گفتش ( 4 ) بر ( 5 ) از كند رير ( 6 ) چگوى بىتو ربع ( 7 ) كام زپرش