حكيم زجاجى

389

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

تمامت وزارت به يحيى سپرد * سوى شغل آن نامور دست برد نيارست از امر شه سر كشيد * شدى صبح در بارگاه رشيد به فرمان شه كارها ساختى * به كار دگر خود نپرداختى چو كارش به اوج ثريا كشيد * چو سيلى كه نزديك دريا رسيد 115 چو از راستى كار او تير گشت * همه خويش و پيوند او مير گشت ز رفعت مقامش به گردون رسيد * كه داند كه تا آسمان چون رسيد نبودست يحيى به طرز « 1 » وزير * به رتبت فزون شد ز كيوان و تير چنان چشم زخمى درآمد به‌كار * نظر كن به بازيچهء روزگار سه عيب اندرآن دولت آمد پديد * جهان پردهء خرمى بردريد 120 يكى از درازى ايام بود * چنين است آيين چرخ كبود وزير جهان بد ده و هفت سال * به هارون درآمد ز شغلش ملال دوم آن‌كه شد هركسى دشمنش * وز آن تيره شد خاطر روشنش سيم آنكه با شاه گستاخ شد * درخت جفا سربه‌سر شاخ شد چنين بود آيين يحيى مدام * كه تشريف دادى به خاص و به عام 125 هر آن‌كس كه پوشيد تشريف او * فتادى در آن بوم‌وبر گفت‌وگو زدندى بشارت به پيش سراى * به گردون شدى نالهء كروناى يكى روز هارون فرخنده‌پى * همىباخت شطرنج و مىخورد مى برآمد ز ناگاه آواز كوس * نديمى بر شاه بد چاپلوس بپرسيد از او شاه كاين بانگ چيست * زدن كوس [ و ] نقاره از بهر كيست 130 در اين بود كآواز برخاست باز * دهل‌زن بزد زخم بر طبل باز بشارت زدند اين‌چنين آشكار * شنيدم كه افزون ز هفتاد بار به هارون نديم فرومايه گفت * كه برخيز و شو زاين ميان در نهفت تو را نام شاهى و يحيى وزير * دهد خلعت اكنون سر ياوه پير « 2 » وزير تو هفتاد خلعت بداد * هنوز است اين اول بامداد 135 تو شاهى ، ندادى به كس خلعتى * وزيرت دهد دم‌به‌دم خلعتى

--> ( 1 ) برتر ز ( 2 ) سر