حكيم زجاجى

388

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

85 همان شاه را با جوان تنگ بود * زمان تا زمان مايه‌اش مىفزود چنان گشت گستاخ با شهريار * كه باشند باهم هميشه دو يار يكى جبه فرمود كردن امير * گريبان دو اين يك سخن يادگير چو خلوت بدى شاه درخواستى * به جبه بر خود بياراستى به جعفر بگفتى كه پيش من آى * دلم پست شد بيش چندين مپاى 90 شدندى در آن جبه هردو به راز * برآورده سر از گريبان به ناز يكى روز يحيى بر شاه شد * چو زآن جبه ناگاه آگاه شد به روز آمد آن پير ديده پرآب * يكى رقعه بنبشت با درد و تاب به نزديك هارون كه اى شهريار * امان‌نامه‌اى خواهم از نامدار كه روزى كه تو خشم گيرى و كين * بر اين پور من جعفر نازنين 95 نريزى از اين پير بيچاره خون * بمانى مرا زنده اى ذوفنون چو برخواند آن شاه بادين‌وداد * هم اندر زمانش امان‌نامه داد ازآن‌پس كه يحيى زبون گشت و پير * كمان گشت بالاى مانند تير فرستاد نزديك هارون پيام * مرا عفو كن تا شوم شادكام نماندست در شمع بيننده نور * نبينم كسى را ز نزديك و دور 100 همان نشنود گوشم آواز كس * نظر كردم اى شاه از پيش و پس مرا آن نيايد كه در كنج درد * نشينم شب و روز بىخواب و خورد دعاى تو گويم به شام و سحر * نهم پيش دارنده بر خاك سر ورا شاه فرخ اجازت نداد * چنين گفت كاى پير بادين‌وداد تو فرزند را نايب خويش كن * يكى را بدين كار در پيش كن 105 تو بنشين و انديشه فردا مدار * كه خود فضل سازد شب و روز كار چو يحيى سخن‌هاى هارون شنيد * ز فرمان آن شاه چار [ ه ] نديد نيابت به فضل سرافراز داد * وزارت به دست پدر بازداد به جعفر بدى بيش ميل رشيد * ورا زآن سبب شاه برمىكشيد رشيد آن وزارت به جعفر سپرد * بدان شغل فرزانه را نام برد 110 دو سال آن سرافراز در كار بود * جوان‌بخت را شغل بسيار بود ز بزم شهنشاه مىماند باز * دگربار هارون شه سرفراز