حكيم زجاجى

385

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

از اين موج درياى چون قيروقار * ببر كشتى جان خود بر كنار 10 از آن پيش كايد يكى تندباد * بر تو نه بيداد ماند نه داد ندارد تو را نالهء زار سود * به گوش آيدت نعره كاين كار بود تو از رفتگان عبرت و پند گير * بينديش از دور چرخ اثير « 1 » كه زودت ز بالا به زير آورد * مقام تو در كام شير آورد كنون قصهء آل برمك شنو * تو گفتار مردان زيرك شنو 15 چو هارون شد اندر زمانه امام * بر او كرد يحياى خالد سلام از آن روز آن مرد را بركشيد * به دو داد دست وزارت رشيد جهان را بدان نامبرده سپرد * به خود از همه سروران گوى برد رشيدش هميشه پدر خواندى * بدان نامور گوهر افشاندى به جعفر سپردى دل [ و ] جان خويش * ز ديدار او جست درمان خويش 20 جهان را به فضل سرافراز داد * زمين را به دست سران بازداد سخن زآن سران پور عباد گفت * محمد كه با آفرين بود جفت كه بودند آن مهربانان چهار * شتا و تموز و خزان و بهار از آن هر يكى خصلتى داشتى * بدان سر سران گردن افراشتى كسانى كه در علم جان داده‌اند * ز جعفر بلاغت نشان داده‌اند 25 گروهى كه درّ يقين سفته‌اند * بلاغت ز فضل گزين گفته‌اند كسانى كه خون سران خورده‌اند * شجاعت ز موسى بيان كرده‌اند بزرگان كه راه كرم بسته‌اند * كرم‌هاى يحيى پذيرفته‌اند بگويم يكى نكته از جور مرد * كه جان بد روى « 2 » از چنان كاركرد اگر دسترس باشدت سوى مال * كنى مال را بعد از اين پايمال 30 يكى روز يحيى شد اندر سراى * به دهليز در ديد مردى به‌پاى يكى رقعه در دست آن سرفراز * بداد آن به يحيى و گرديد باز چو برخواند آن رقعه آواز داد * بدان ناتوان مرد ، آمد چو باد به دو گفت بنشين همين جايگاه * مشو غايب از درگهم سال و ماه « 3 »

--> ( 1 ) كبود ( 2 ) بد درى ( 3 ) ماه و سال