حكيم زجاجى
386
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
35 به فرمان او مرد بر در نشست * ز خورشيد تابنده « 1 » برتر نشست چو صبح درخشنده بركرد سر * بياورد شخصى يكى بدره زر ورا داد گفتا كه اين زر بگير * مشو دور از اينجاى اى تيزوير « 2 » ز درگاه اين خانه حالى « 3 » مگرد * همين جايگه كن شب و روز « 4 » خورد بفرمود تيمار او داشتن * يكى را بر آن كار او داشتن 40 دومروز يك بدره آورد مرد * به دو داد ، برگشت چون باد و گرد سيمروز و چارم همان زر ببرد * يكايك بر آن نامور برشمرد بر آن در چو خورشيد گيتىفروز * همىبود آن مرد هشتاد روز درم يافت هر صبحدم يك هزار * چو بر سر شد اين روزها بىشمار درم چونكه هشتاد ره شد هزار * از آن پيش ره مرد بربست بار 45 درم برگرفت و سر اندركشيد * دگر در جهان روى او كس نديد چو خالى شد از درگه آن خطير * ز احوال او بازپرسيد مير بگفتند كان پير ديروز رفت * به اقبال تو شاد و پيروز رفت چنين گفت دستور آزادمرد * كه آن پير بيچاره ناخوب كرد مرا بود در دل كه تا زندهام * چنين در جهان شاد و تا زندهام 50 نگيرم از او اين درم باز من * رسانم به مرد سرافراز من از اين جنس او را حكايت بسى است * كه آن داستانها بر هركسى است شود گر نويسم حكايت دراز * ز پستى كجا ره برم بر « 5 » فراز فلك با كريمان به دل دشمن است * بر عاقلان اين سخن روشن است بيا تا دل از درد پركين كنيم * بدين دور پرجور نفرين كنيم 55 چو اقبال از آن قوم برتافت روى * بيفتاد آب سعادت ز جوى شد از چشمهء بختيان ( ؟ ) آب كم * مبدل شد آن شادمانى به غم فرو شد سر بخت فرخ به خاك * سيه گشت آن اختر تابناك بپژمرد بر شاخ اقبال برگ * بزد كشتزار بقا [ را ] تگرگ پسر داشت يحياى خالد چهار * از ايشان دلش همچو خرم بهار
--> ( 1 ) پاينده ( 2 ) به مير دير ( 3 ) خالى ( 4 ) روز و شب جاى خورد ( 5 ) سر