حكيم زجاجى

37

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

سرش را چو گويى بنابن بِكَند * نهال وجود وى از بن بِكَند 75 . . . از خيل شام * برآمد يكى ناله از خاص و عام كه نافع چنان شد كه در گيرودار * ز مرّه برآرد به زخمى دمار حصين نمير از سر درد گفت * كه با ما شد آن . . . . . . نامور موصلى * به دل دشمن خاندان على بد آن بدگهر عبد رحمان به نام * به نزد براهيم شد شادكام 80 شنيدم كه آهن شكستى به دست * فزون‌تر . . . عمودى [ بد ] او را دو شش [ من ] به سنگ * به دست اندرش بد چو آمد به جنگ جفاپيشه قصد براهيم كرد * به گرز گران مرد را نيم كرد برافراخت آن بدنشان يال و برز * به خشم اندرآمد . . . . . . مرد فريبنده بال * بيازيد چنگال چون پور زال 85 عمود از كف خصم بستد به زور * چو شيرى كه تازد به دنبال گور بزد بر سرش گرز را كرد خرد * نمود اندر . . . برآورد گرد سر خود عمود * پس آن‌گاه بشكست آن كان جود بينداخت در قلب دشمن ز دست * دو تن را سر و دست درهم شكست مبارز طلب كرد از آن قوم باز * بگرديد . . . 90 چو پور زياد آن‌چنان كار ديد * جهان پيش چشم سران تار ديد بپژمرد چون گل به باد خزان * روان كرد از ديده خون رزان كه گفتى كه نافع چنين دست برد * نمايد . . . گهى مرد بازارى . . . كش * بدين‌سان شود شير خورشيدفش بفرمود تا جمله لشكر چو باد * بر آن حمله كردند از بامداد 95 گرفتند در گرد آن يك سوار * بغريد . . . [ نگه ] كرد ورقاى عازب ز دور * . . . از شمع اقبال نور بدان دشمن . . . * برآمد ز ناگه به عيوق گرد وز آن روى لشكر درآمد چو [ باد ] * بدان دشمنان . . . [ دو ] لشكر فتادند درهم چو پيل * روان گشت خون همچو درياى نيل 100 به يك حمله از نيزهء دل‌رباى * سر گردنان اندرآمد به‌پاى