حكيم زجاجى
365
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
ز حشر و ز دوزخ نكردند ياد * بدادند جان و جوانى بهباد به ايام مهدى از آن قوم دون * بيامد فراوان ز ناگه [ برون ] خداوند بىچون ورا زود داد * شكوهش نه بهرام نه هور داد 115 ببريد از آن قوم بدكار ، سر * نخوردند از آن باغ بىبار ، بر سه تن را به زندان درون بازداشت * سخنهاى آن بدرگان راز [ داشت ] يكى زآنميان بود يعقوب نام * چو شيرى بدى مشرك اندر كنام « 1 » دوم ابن عباس بدكار بود * كه پرحيلت و فسق و مكار بود دو مرد فرومايه را پيش خواست * بدانسته كان قول ايشان خطاست 120 مقر گشت يعقوب و اقرار كرد * بر اسلام و دين جمله « 2 » انكار كرد به بازى « 3 » همىگفت كاين دين خطاست * كه گويد كه قرآن كلام خداست محمد رسول خدا چون بود * ز عقل اين معانى [ به ] بيرون بود چگونه شود زنده آن كس كه مرد * نبايد به نابودنى دل سپرد سوى خان يعقوب بشتافتند * پس پردهاش دخترش يافتند 125 ز باب خود آبستن آن بدنشان * ببردند مردم كشانشكشان به نزديك هادى حكايت بگفت * كه با من پدر شد شب تيره جفت از او بچهاى دارم اندر نهان * بفرمود هادى بياريد هان كه تا هر دو تن را برانگيختند * ز دارى نگون اندر آويختند تهىگاه آن دخت بشكافتند * در او بچهء بدنشان يافتند 130 ببردند پيش سگ انداختند * وز آن . . . از آن قوم آن را كه مىيافتند * به زخم سنان سينه بشكافتند از آن قوم يك تن به گيتى نماند « 4 » * وگر ماند ، خون از دو ديده براند كسانىكه بودند ، پنهان شدند * به گرد جهان زار و حيران شدند شنيدم كه آتش از آن قوم بود * كز آن داستانها بخواهى شنود 135 به ايام هارون امام رشيد * محمد كه بود از نژاد سعيد نكوهيده زاين قوم بدكار بود * دلش در پى جنگ و پيكار بود
--> ( 1 ) نيام ( 2 ) ملت ( 3 ) بهارى ( 4 ) از آن يك قوم بگيتى نماند