حكيم زجاجى
357
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
مرا گفت رو بند برگير از اوى * بياورد نزد منش شاه . . . 655 برفتم بياوردم او را برش * ببوسيد سردار چشم و سرش به موسى چنين گفت شاه جهان * كه امشب نبى خواندم اندر نهان رسيدم به اين آيت اى سرفراز * بناليدم از درد ، اى سرفراز از آن آيتم خون درآمد « 1 » به جوش * به گردون گردان شدم زآن به هوش بريدم دل اكنون ز آزار تو * رسانم به چرخ برين كار تو 660 نخواهم بريدن ز هم ، بعد از اين * برون كردم از دل به يكبار [ ه ] كين تو نيز اى پسر بعد از اين بد مكن * جفا و ستم با تن خود مكن بگفت اين و ديده پر از آب كرد * بباريد از ديده خوناب زرد به دو گفت موسى كه اى بىقرين * نه نفرين كنم بر تو ، نى آفرين نهادى چنين بند بر پاى من * بر خونيان بود ، مأواى من 665 به دو گفت مهدى پشيمان شدم * ز تو بر سر عهد و پيمان شدم تو نيز اى دل [ آ ] راى سوگند خور * به يزدان كز او شد روانها بهدر كه گرد « 2 » خلافت نگردى دگر * ننوشى پى شغل خون جگر پس از من بكن هرچه خواهى به درد * مبر خود به ايام من اين . . . كرد سرافراز بر جاى سوگند خورد * رها گشت آن بند بر پاى مرد 670 بَرِ وى گران سيم و زر داد شاه * برفت و بياسود يك چندگاه نخوردى جهاندار مهدى شراب * و ليكن شنيدى نواى رباب ز عباسيان خود دو تن مى نخورد « 3 » * بخواهم برت نامشان ياد كرد يكى مهدى آن شاه باداد « 4 » ودين * كز او شد مزين زمان و زمين ز مستعصمت خود خبر دادهام * به تو بر در راز بگشادهام 675 كه او پيرو آل عباس بود * برآورد از او دود چرخ كبود يكى نامور بد به ايام او * كه او برد بر آسمان نام او ورا مفضل عاجلى نام بود * هنرمند و دانا و خودكام بود ز احوال پيشينگان باخبر * ز دانش به گردون برآورده سر
--> ( 1 ) آيد ( 2 ) كردى ( 3 ) مىخورد ( 4 ) بالا و