حكيم زجاجى
356
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
630 دعا كرده بنهاد بر خاك سر * جهاندار مهدى شه تاجور برآمد يكى ابر ناگه سپيد * بباريد بر مردم نااميد « 1 » بباريد باران سه روز و دو شب * بماند [ ند ] از آن شاه ، مردم عجب بدان كامران آفرين خواندند * بدان تاج و سر گوهر افشاندند ز باران شد آن كشتهها سبزتر * ز خاك اندرون سبزه آمد بهدر 635 به نقل است از عدل آن شهريار * كه بر روح او باد رحمت نثار شنيدم كه بد حاجب او ربيع * كه بودى ازاو ماه دى ، چون ربيع به دو گفت شخصى كه اى سرفراز * كند شاه تو زنده ( ؟ ) هر شب نماز ربيع سرافراز باور نكرد * بدان خادمى گفت فرزانهمرد كه امشب مرا در حرم جاى كن * بر من يكى شمع برپاى كن 640 چو مهدى بيايد به جاى نماز * خبر كن مرا زود سر بر فراز چو شد نيمهشب ، خادم آمد برم * برانگيخت از خواب نوشين سرم برفتم به جايى كه آن سرفراز * ستاده به خالق همىكرد راز لباسى بد او را سراسر سپيد * حصيرى درافكنده از برگ بيد همىخواند قرآن به آواز خوش * نباشد از آن خوبتر ساز خوش 645 چنين تا گه صبحدم در نماز * همىبود آن شاه گردنفراز سرافراز جز اهل غيبم نماند * به صوتى كز آن گوش من خيره ماند بدين آيت افتادش آن شب نماز * چو فارغ شد از فرض حق سرفراز يكى خادم آن شاه آواز داد * بيامد ، جوابش به جان بازداد ورا گفت رو حاجبم را بخوان * ربيع سرافراز را ، اى جوان 650 منش گفتم اى شاه استادهام * دل و جان به آواز تو دادهام مرا گفت از كى بدينجا درى * به دو گفتم اى خسرو گوهرى از آندم كه تو ايستادى بهپاى * مناجاتها مىكنى با خداى مگر پور صادق گرفتار بود * سرافراز جعفر كه بيدار بود پى آنكه مىكرد دعوتگرى * به حد خراسان بدش داورى
--> ( 1 ) بيفزود آن مرده ماند اميد