حكيم زجاجى

354

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

ز دور اندرون باغ و پاليز ديد * عنان تكاور بدان‌سو كشيد به پاليزبان گفت ، هستت خورش * كز آنجا بود جسم را پرورش پياز است « 1 » و نان جوين گفت مرد * بياور ، بياورد خسرو بخورد همان‌دم ز كوه اندرآمد سپاه * به گنجور خود گفت فرخنده شاه 585 كه زر چيست با تو به پيش من آر * سه بدره بياورد آن نامدار به پاليزبان داد شاه آن درم * بدان تا نباشد ازآن‌پس دژم « 2 » ورا شاعرى بود مروان به نام * ملازم بدى بر درش صبح و شام به نوروز مدحى بگفتش ، وز آن * شد از خواندنش جان خسرو جوان درم داد آن مرد را صد هزار * يكى درج پرلؤلؤ شاهوار 590 يكى روز شخصى بر شاه رفت * ز ماهى سخن گفت و بر ماه رفت به مهدى چنين گفت كاى شهريار * مرا باب تو [ جعفر ] نامدار يكى روز بىجرم دشنام داد * به من از سر خشم پيغام داد كنون نيك درويش و درمانده‌ام * همه نامهء ناخوشى خوانده‌ام به چندى درم طبع من شاد كن * ز بند غمم زود آزاد كن 595 ورا داد حالى درم شش هزار * نبد كردكارش ميان كار ( ؟ ) يكى سال مهدى به حج رفته بود * ز دل گرد اندوه و غم رفته بود ببخشيد سى ره هزاران هزار * به مكه به درويش بىكاروبار همان حيله بخشيد آن شهريار * به درويش مردم فزون از شمار يكى روز مىكرد تنها طواف * به گرد حرم دور از كبر و لاف 600 زنى پير مىگفت با حق به راز * كه اى پاك‌دانندهء بىنياز فرومانده‌ام دست اين پير گير * كه دارم عيال و ندارم فطير به قوت يكى روز درمانده‌ام * همه نامهء ناخوشى خوانده‌ام چو مهدى از آن زال زارى شنيد * به‌سوى نظير از كران بنگريد كه او خادمى بود باجاه و آب * بپرسيد از او خسرو كامياب 605 كه با تو درم چند باشد بيار * بياورد و بشمرد و بد صد هزار

--> ( 1 ) بهارت ( 2 ) بس درم