حكيم زجاجى

353

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

اگر پادشاه است اگر زيردست * بخواهد اجل دست و پايش ببست اجل اژدهايى بود جان شكر * خورد خون دل‌ها چو گربه جگر چه نازى بدين پنج روز مهى * كه از وى نبستى جمال بهى در قصر بر كرده در بوستان * پى عشرت و نزهت دوستان يكى سروبن بد در آنجا بلند * به بالا فزون بود از ده كمند 560 بر او جاى قمرى و كبك و تذرو * بكندند گورش در آن زير سرو سپردند شاه جهان را به خاك * فلك را ز شاه و ملك نيست باك چو وقت اندر آيد ، زند بر زمين * گشايد به كين بر دليران كمين نه خسرو بماند ، نه خسروپرست * سران را كند ناگهان پاىبست به مهدى بر اين آسمان خون گريست * به سال از بر چل ، سه افزون نزيست 565 خلافت سرافراز ده سال كرد * يكى ماه بر سر بشد شيرمرد شنيدم كه سمره « 1 » بد آن شهريار * به بالا دراز و به تن بد نزار تنك‌ريش و بد نامور سرخ‌موى * نكو محضر « 2 » و منظر و خوب‌روى يكى نقطه بر چشم بودش سپيد * بمرد و شد از كام دل نااميد فصيح جهان بود آزادمرد * ز تصنيف خود خطبه بسيار كرد 570 چو او ز آل عباس كس برنخاست « 3 » * به بالا چو سروى بد آن شاه ، راست عجب عادل و پارسا بود شاه * نكردى سوى كس به تندى نگاه سخى بود و شب‌خيز و پرهيزگار * نبد هيچ عيبى ورا جز « 4 » شكار بر اصحاب بدعت قوى ، سخت بود * جوانمرد شاهى جوان‌بخت بود نشستى شب و روز با اهل علم * شب و روز آراسته دل به حلم 575 قضا ، خويشتن كردى آن نامدار * بلى قاضيان از يمين و يسار بپرسيدى از قاضيان حال باز * شدى خلق را مهربان كارساز غلامان بسى داشت آن شهريار * ورا در همه كارها گشته يار يكى روز مىكرد مهدى شكار * ز لشكر جدا ماند با يك سوار گرسنه شد آن شهريار بلند * همىتاخت هر جاى بىخود سمند 580

--> ( 1 ) سمر ( 2 ) فجر ( 3 ) نخواست ( 4 ) جو