حكيم زجاجى

352

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

به بو نصر « 1 » از غايت گُربزى * ز پيش ابو مسلم مرغزى 535 خزينه به دست سرافراز بود * كز او ديدهء مردمى باز بود كه آن مال‌ها را برِ من فرست * كه هستم به كام دل و تن‌درست يكى روز بو مسلم اندر نهفت * به بو نصر خازن بدان‌گونه گفت كه چون نامهء من بيايد برت * ببين مهر من تا شود باورت اگر نيمهء نقش باشد بر اوى * بود زآن من اى يل « 2 » نامجوى 540 به جاى « 3 » آر زآن مهر فرمان من * مگردان سر از عهد و پيمان من وگر مهر بر نامه باشد تمام * يقين دان كه كارم نباشد به كام كسى كاو ربايد ز جانم « 4 » فروغ * نبشته بود نامه را از دروغ ندانست اين راز را هيچ‌كس * بجز نصر و بو مسلم مير و بس چو منصور آن نامه « 5 » بنبشت شاد * به انگشترى مهر بر آن نهاد 545 چو بو نصر در نامهء يار ديد * بر آن نامه آن مهر هموار ديد بدانست كان نامهء مير نيست * چنان نامه از راى و تدبير نيست دريغا كه كردند ناكردنى * بخواهم غمى « 6 » خورد ناخوردنى به دست كنيزى طبق برنهاد * به راه اندر افتاد مانند باد سرافراز مهدى بر آن قصر بود * كه بد برتر از هفت چرخ كبود 550 كنيز نماينده را خواند پيش * طبق بستد از ماه از دست خويش يكى سيب سرخ از ميان برگرفت * هم اندر « 7 » زمان دست بر سر گرفت بخورد و همان جايگه جان بداد * زمانه بدان سيب دادش به‌باد بر او كرد گويند هارون نماز * كه او بود فرزند آن سرفراز به دير غنم « 8 » بود مرگ امير * اگر ميرى اى نامبردار « 9 » ، مير 555 نهادند او را به دير غنم * شد از مرگ او [ چشم‌ها ] پر ز نم

--> ( 1 ) ابو نصر بن هيثم ( 2 ) دل ( 3 ) جاه ( 4 ) نه جانم ( 5 ) مهر ( 6 ) غم ( 7 ) بهراز ( 8 ) ياقوت قبر مهدى را در ( رذّ ) از قراء ماسبذان آورده است ، بهار ، محمد تقى ، تاريخ سيستان ، ص 150 . ( 9 ) نامبرور