حكيم زجاجى

349

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

به پاى اندر افكند بسيار سر * ورا نيز رفت اندر آن كار سر ز بو مسلم آمد حكايت به سر * ز جعفر كنم قصه‌اى خوش به سر 460 برون سراپرده بر لشكرش * چو ديدند بر نيزه زان [ سان ] سرش خروشى برآمد ز پير و جوان * شد از چشم‌ها جوى پرخون روان همىگفت هر تن كه زار اى دلير * بماندى به ناكام در كام شير نبيند جهان مثل تو شهسوار * نباشد به گيتى چو تو نامدار به جنبش درآمد زمين هر زمان * همىرفت فرياد تا آسمان 465 ز غوغاى ايشان بترسيد مير * بفرمود تا رفت بيرون وزير بدان مهتران دلخوشى داد و گفت * كه بو مسلم اكنون شد اندر نهفت نيايد ازاين‌پس از آن كشته كار * سرآمد بر او اين زمان روزگار امام جهان را بدانديش بود * ورا اين‌چنين روز بد پيش بود يكى بنده بد پيش درگاه شاه * ز بخت بد خويش گم كرد راه 470 سزاى خود اكنون ز ايام يافت * دل مير از مرگ او كام يافت شما را كنون روزى افزون كند * ز دل كينهء جمله بيرون كند چو شد آن سر بىبها پايمال * بگيريد « 1 » يك ساله از پيش مال بگفت اين سخن‌ها و زر بركشيد * به دامن از او هركسى زر كشيد زر ، آن خلق را جمله خاموش كرد * سران را درم حلقه در گوش كرد 475 چو زر بركشيد آن يل « 2 » كامياب * تو گفتى كه بر آتش افكند آب چو شد كشته بو مسلم بىقرين * ابو جعفر آن شاه باآفرين به دجله درافكنده بد پيكرش * فرستاد سوى خراسان « 3 » سرش فرستاد ميرى دلاور به شام * بدان تا كند بر عدو صبح ، شام بفرمود تا آن طرف سربه‌سر * بگردد پى دشمن بدگهر 480 ز مروانيان هركه يابد نهفت * بگيرد بيارد ، به دو شاه گفت سوى شام شد مرد مانند باد * بدان بوم‌وبر آتش اندر نهاد ز مروانيان هركه را يافت ، بست * فراوانش آمد ز دشمن به دست

--> ( 1 ) بگيرد ( 2 ) بد ( 3 ) خرامان