حكيم زجاجى

350

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

از آن هفتصد مرد را بند كرد * دل خود بدان كار خرسند كرد 485 [ ببر ] دندشان نزد منصور زود * درون پر ز آتش برون پر ز دود بفرمود تا دعوتى ساختند * دل از مهربانى بپرداختند نشاندند مروانيان را به ناز * برفتند گردن‌كشان رزم‌ساز كشيدند شمشير و گرز گران * برآورد و زد بر سر مهتران سديد ( ؟ ) اندرآن قوم دژخيم بود * كز او تير « 1 » و بهرام را بيم بود 490 همىزد بر آن سروران سنگ و گرز * برافراخته ديگران يال و برز نمودند آن . . . دست برد * به زخم سر گرز كردند خرد چو كشتند آن مهتران بىثمر « 2 » * فكندندشان نطع‌ها « 3 » بر زبر نهادند بر كشتگان نان و خوان * اگر عاقلى اين حكايت بخوان منه دل بر اين دهر گردنده « 4 » حال * مگو تا توانى سخن در محال 495 چو بر كشتگان خوان بينداختند * ز هرجا گروهى برون تاختند نشستند و خوردند يك‌يك طعام * بر آن كشتگان ، مردم از خاص‌وعام شنيدم كه شخصى به روز چنان * به دست چپ « 5 » خويش مىخورد نان جوانى به دو گفت و برپاى خاست « 6 » * به چپ نان‌خورى ، راست برگو كجاست جوابش چنين داد مردانه باز * كه يك تن در اين زير سوزد به ساز 500 هنوز آن دلاور به جان كندن است * همىجنبد و نزد من روشن است ز جنبيدنش بر دلم بارهاست * به حلقش برافشرده‌ام دست راست مگر از تنش جان برآيد به درد * پى كار او بازماندم ز خورد روايت چنين كرد مردى به من * ز كار بزرگى « 7 » آن انجمن كه در طفلى آن قوم را سربه‌سر * بپرورده بودند در مهد « 8 » زر 505 ز قومى برآورد افلاك دود * كه از لعلشان بند گهواره بود ز خلقى ببريد اجرام سر * كه بد تاجشان گوهر و تخت زر سزد گر بگيرى يكى اعتبار * بر اين حال و چشمت شود سيل‌بار

--> ( 1 ) كيد ( 2 ) بىتبر ( 3 ) نطها ( 4 ) كه دندر ( 5 ) حب ( 6 ) خواست ( 7 ) بزرك ( 8 ) مهر