حكيم زجاجى
348
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
به دو گفت كارش كنون ساختم * نگه كن سرش را برافراختم 435 نظر كن ببين در بساطش نگون * شود اندر آنجا نشانش فزون چو ديدش چنان ، ديده پرآب كرد * به دو گفت منصور كاى شيرمرد پى دشمن خويش مگرى ، منال * كه مىخواست كردن سرى پايمال مراد تو را دشمنى « 1 » بود سخت * تو خرم بزى ، گر برون برد رخت چه « 2 » بندى دل اندر سراى مجاز * كه روزى نشيب است و روزى فراز 440 مباش ايمن از گردش روزگار * به جان گوش كن پند آموزگار همىگفت جعفر « 3 » دو بيت روان * پرانديشه با قالب پهلوان كه كشتى و كشتندت اى سرفراز * به نيك و به بد ماند نام از تو باز ببخش آنچه دارى به مردم ز پيش * اگر نوش نوش و اگر نيش نيش سرافراز منصور پرسيد باز * ز اسحاق ، آن مهتر رزمساز 445 كه بو مسلم اين مرد پرخونوخاك * چه مايه كسى كرده باشد هلاك به دو گفت اسحاق ، ششصد هزار * فزون كشت اين مرد در كارزار از اين بيشتر نيز هم كشته بود * به خاك و به خون اندر آغشته بود به وقتى كه من خود نبودم برش * دگر كس بدى عارض لشكركش فراوان سران زاو به خاك اندراند * ز تيغش به دام هلاك اندراند 450 سرانجام او نيز در خاك شد * ز لوح بقا نام او پاك شد نماند كس اندر جهان پايدار * اگر پادشاه است وگر پيشهكار بيا تا از اين خاكدان بگذريم * به كردار و كار جهان ننگريم از آن پيشتر كاين سپهر كبود * بخواهد ز تن جان ما را ربود تو از كار بو مسلم اندرز « 4 » گير * كه چون بركشيدش « 5 » سپهر اثير 455 دگربار در خاك راهش فكند * چنين است آيين چرخ بلند چو شد كشته بو مسلم نامدار * بفرمود بو جعفر كامكار تنش را به آب اندر انداختند * سرش را به نيزه برافراختند ز مروان و مروانيان كس نماند * كه شمشير بو مسلمش خون نراند
--> ( 1 ) دشمن ( 2 ) چو ( 3 ) جعفر بن حنظله ( 4 ) اندازه ( 5 ) كشد