حكيم زجاجى

347

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

كه چون من زنم دست بر همدگر * شما اندر آييد ، پرخون جگر ببريد از تن سر نامدار * برآريد از جان دشمن دمار 410 بزد دست برهم برآورد سر * نهنگ بنفرين درآمد ز در به خونى كشيده به كين تيغ تيز * درون جفت انديشه ، دل پرستيز گرفته چنان تيغ‌ها را به كف * چو دريا به لب‌ها برآورده كف ابو مسلمش گفت كاى كامياب * مكن خانهء عمر و جانم خراب بينديش از كردگار بلند * به آزار جانم ميان را مبند 415 ز يزدان بترس ، از نبى شرم دار * ز ارباب دين در دل آزرم دار بر آن خونيان بانگ برزد امير * كه از خون كنند اين زمين آبگير درآمد يكى گرد گردن‌فراز * بزد تيغ بر پاى آن سرفراز ببريد پايش نكرد آه مرد * دگربار سوى سخن راه كرد سخن گفت ، نشنيد جعفر ز خشم * نمود آن سران را به ابرو و چشم 420 كه بر سر زنندش در اين انجمن * كه تا بيشتر زاين نگويد سخن ازآن‌پس ورا تيغ بر سر زدند * به يك ره جهان را به‌هم برزدند بكشتند آن پهلوان را به تيغ * بر آن مهربان خورد اكنون دريغ به يك‌دم از او بازپرداختند * تنش را به خاك اندر انداختند چو شد فرش پرخون آن نامدار * بفرمود فراش را شهريار 425 كه او را از آن فرش برداشتند * ببردند و جايى برافراشتند نهادند در خيمه او را به‌جاى * نظر كن تو بر اين « 1 » سپنجىسراى ز نو چون از او بازپرداختند * بدان‌جا بساطى بينداختند هم اندر زمان عيسى آمد برش * فراوان ز ميران به گرد اندرش به نزديك منصور بنشست شاد * سخن كرد از مرد داننده ياد « 2 » 430 كه بو مسلم اين‌جاست اى نامدار * چگونه كنى با وى امروز كار روم من بيارم ورا پيش تو * بدان تا نهد مرهم ريش تو تو نيز اى سرافراز كارش بساز * به گردون گردان سرش بر فراز

--> ( 1 ) او را ( 2 ) را نبد ياد