حكيم زجاجى
332
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
هر آنچ اين سرافراز گفتى ز خشم * شنيدى به گوش و نمود [ ى ] به چشم نبشتى هم اندر زمان پيش مير * اگر آب خوردى . . . نظير نمودى به بو جعفر آن حال باز * وز آن بىخبر گُرد گردنفراز در اين روز كز وى سخنها شنيد * يكى باد سرد از جگر بركشيد 40 حسن نزد منصور نامه نبشت * همه ياد كرد اندرآن خوب و زشت چنين كرد در نامه فرزانه ياد * كه [ بو ] « 1 » مسلم ، اين مرد بىدينوداد ندارد به دل با تو يك ذره مهر * بريدست از او مهر ، گردان سپهر ز دوزخ يكى ديو ملعون سخت * ورا در دماغ اى دلاور نشست سر مهترى دارد اين نامدار * خلافت طلب مىكند كامكار 45 خلافت كند از پى خويش راست * ندانم كه اين آرزو از كجاست بر نامداران بادينوداد * ز عباسيانم چنين كرد ياد امامت به من مىدهد گفت مرد * بهزودى طلب خواهد اين كار كرد ورا ديو دون رنجه دارد همى * جهان را به سرپنجه دارد همى گمان مىبرد كاوست پير و امام * خلافت به دو گشت خواهد تمام 50 بخواهد بهسوى خراسان شدن * بدان بوم و برزن « 2 » تنآسان « 3 » شدن اگر درنيابى « 4 » شد از دست كار * به خيره مبر بيش « 5 » ازاين روزگار در اين كار منشين و بشتاب زود * اگر عاقلى كار درياب زود نشايد به لشكر ورا بند كرد * به افسون توان قطع پيوند كرد ورا بازگردان به نيرنگ و رنگ * در اين كار كردن نشايد درنگ 55 چو نامه به نزديك منصور شد * ز آرام وز كام دل دور شد ز انديشه چون موى باريك شد * بر او هم چو شب ، روز تاريك شد منغص شد و مضطرب گشت مير * تو گفتى كه خوردست بر ديده تير ندانست ره از يمين و يسار * فرو ماند و سرگشتهء روزگار سرافراز بو مسلم از حد شام * به حلوان شد و كرد چندى مقام 60 وز آنجا روان شد به سرحد رى * وز آنجا دگرگونه شد كار وى
--> ( 1 ) او ( 2 ) برزين ( 3 ) تراسان ( 4 ) نابى ( 5 ) بس