حكيم زجاجى

331

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

پى مال دنيا مشو تنگدل * نبايد كه باشى چنين سنگدل تو را گشت ملك خراسان و شام * دعاگوى جان تو شد خاص‌وعام همه گنج‌هاى جهان پيش توست * [ بزرگى و شاهى نهان ] پيش توست بيا و بياراى جان مرا * نگه كن دل خرده‌دان مرا به شام اندر از خود خطيبى « 1 » نشان * گزين كن سرى را ز گردن‌كشان 15 به راى توام حاجت است « 2 » اى امير * بيا روى بنماى اى بىنظير نشاندى يكى باغ و آمد بهار * بيا زودتر تا خورى بر ز بار نبايد كه سازى بر او بر درنگ * كه دارد ز تو مملكت بوى و رنگ همه راستى باد آيين تو * مبادا دل كس پر از كين تو چو فارغ شد از نامه مرد دبير * نهادند مهرى بر او از عبير 20 يكى مرد گويا گزين كرد مير * به دو داد آن نامهء دلپزير بشد پيش بو مسلم نامدار * به دو داد آن نامهء كامكار چو برخواند ، آگه شد از كار مرد * كه در دل چه دارد « 3 » ز اندوه و درد به خاك اندر افكند نامه ز دست * بغريد مانندهء پيل مست چنين گفت كاو دام خواهد نهاد * بدان تا دهد خرمن من به باد 25 ز كار من [ آن ] مرد آگاه نيست * به سوى دلش عقل را راه نيست مرا مىنزيبد كه خصم شهير ( ؟ ) * نينديشد از شير نخجيرگير سر گردنان زير تيغ من است * كف دست ، بارنده « 4 » ميغ من است به خون من آهنگ دارد مگر * بر من بر « 5 » فلك سنگ بارد مگر به افسون بر خويش خواند مرا * بدان تا بر آتش نشاند مرا 30 نكردست « 6 » اكنون مراعات من * چنين كرد بايد مكافات من كند هرچه خواهد سزاى من است * از او اين عمل‌ها جزاى من است به مادر زمانى ورا بد شمرد * به بد پيش ميران ورا نام برد حسن پيش از نامبردار بود * بلى نزد منصور بر كار بود به دل بود با جعفر كامكار * به تن با ابو مسلم نامدار 35

--> ( 1 ) خطيب ( 2 ) حاجت ( 3 ) جعدآر ( 4 ) مارند ( 5 ) كه ( 6 ) نيست