حكيم زجاجى

325

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

ز خيل خراسان ، پرانديشه شد * بر ايشان دلاور جفاپيشه شد به نزديك او بد سپه ده هزار * تمامت خراسانى و نامدار يكى روز بگشاد ناگاه دست * خراسانيان را سراسر ببست بكشت آن سران را ز ترس و ز بيم * به شمشير كرد آن بدان را دونيم 35 از آن نامداران مشكين‌نفس * حميد سرافراز را ماند و بس ورا گفت سوى حلب رو چو باد * در آن بوم‌وبر باش خندان و شاد كه انديشه دارم به دل در ز تو * نخواهد [ بريدن ] برادر ز تو حسن چون بيامد سوى يار او * ز تو تا به گردون رسد كار او به دو گفت فرزانه فرمان توراست * تو را از من انديشه در دل چراست 40 به دست دلاور يكى نامه داد * روان كرد از آنجا به سرور چو باد سهسله ( ؟ ) به دو نامه‌اى داده بود * بدان‌جا يكى مهر بنهاده بود بر او اندرآن نامه [ را ] باز كرد * چو برخواند شد پر ز اندوه و درد نبشته چنان يافت در نامه مير * به نزديك شاه حلب يادگير كه دارندهء نامه را بند كن * چو بسته شود قطع پيوند كن 45 بدار و روانش جدا كن ز تن * بدا [ ن ] سان كه كس نشنود ز انجمن بدريد نامه سرافراز مرد * وز آن‌جاى برگشت چون باد و گرد روان شد به كردار باد بهار * به نزديك بو مسلم آمد سوار ز عبد اللّه‌اش حال پرسيد باز * جوابش چنين داد آن سرفراز كه يك‌دم نياسايد از كار مرد * به حران درون بىمر انبار كرد 50 همىترسد از گردش روزگار * كند روز و شب راست ، كار حصار ز كارش ابو مسلم آگاه شد * بر او جامهء عيش كوتاه شد از آنجا كه بد كرد حالى روان * نگه كن سوى حملهء پهلوان ره شام بگرفت مرد همام * نشد سوى « 1 » همدان و شد سوى شام به سرحد شام آمد آن نامدار * بزد خيمه پيش لب رودبار 55 به عبد اللّه بن على نامه كرد * ز افسون در آن نامه هنگامه كرد

--> ( 1 ) موى