حكيم زجاجى

320

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

كسى كز پى ما [ چنان ] رنج برد * نشايد پى گردنش را سپرد چو پيدا كنى زاين نشان گفت‌وگوى * همه لشكر از ما بتابند روى 60 تو از وى رسيدى بدين جايگاه * چگونه توان كردن او را تباه اگر بشنوى ، اين سخن خود مپوى * برون كن ز دل كين آن نامجوى به دو گفت بو جعفر نامدار * كه اين دولت از وى نشد آشكار همه كامرانى ز اقبال توست * بگويم سخن تا بدانى درست اگر تو به جاى وى اى بختيار * كنون ديگرى را كنى اختيار 65 دوچندان كند كار ، انده مدار * تويى مايهء دولت اى كامكار تو صاحب‌قرانى و او چاكر است * هزارت از اين ، اين زمان بر در است بمان تا برآرم ز جانش دمار * كزاو دارم اندوه و غم بىشمار چو آيد به نزديكت آن بىوفا * زنم تيغ ناگاهش اندر قفا به دو گفت سفاح بنشين به جاى * مشو خيره‌روى و مشو تيره‌راى 70 جهانى مكن دشمن خويشتن * مسوزان چنين خرمن خويشتن دگر زاين سخن‌ها مگو پيش من * مزن نيش بر جان دل‌ريش من به دو گفت بو جعفر سرفراز * كه اندر ميان گفت‌وگو شد دراز به حج خواهد اين مرد رفتن كنون * مرا هست از انديشه دل پر ز خون مبادا كه آنجا ز بدگوهرى * كند تازه آيين دعوت‌گرى 75 يكى را ز كنجى برون آورد * تو را و مرا سرنگون آورد ورا گفت سفاح تو مير باش * در اين راه با راى و تدبير باش تو شو مير حاج اندرآن انجمن * سخن‌هاى پاكيزه بشنو ز من تو در پيش مىباش تكميل راه * از او دور تر شو ، چو از پيل شاه به جان دلاور مينديش بد * ببخشاى بر جان رنجان خود 80 ابو جعفر مير ، دل پرلجاج * به فرمان سفاح شده بدل ( ؟ ) حاج يكى منزل از پيش مىرفت مرد * به بو مسلم او التفاتى نكرد سوى مكه رفتند هر دو به ناز * بكردند حج زود و گشتند باز به انبار سفاح بيمار گشت * همه خلق پردرد و تيمار گشت در آن رنج سفاح سرور بمرد * ملك بركشيد و به خاكش سپرد