حكيم زجاجى

319

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

فرستاد بو مسلم « 1 » نامدار * به نزديك سفاح فرخنده‌كار كه فرمان دهد نامبر را ز دين * كه آيم ببوسم به خدمت زمين وز آن‌جا روم سوى مكه چو باد * به اقبال آن مير بادين‌وداد 35 زيارت كنم كعبهء پاك را * به چشم و به سر بسپرم خاك را فرستاد سفاح پيغام باز * كه اى مير برخيز سر بر [ فراز ] بيا تا ببينم جمال تو را * چو در خواب ديدم خيال تو را نبايد كه سازى محلى « 2 » درنگ * كه از تو بود ملك را بوى و رنگ چو بشنيد سفاح بربست بار * روان كرد بو مسلم نامدار 40 روان گشت « 3 » با لشكرى بىكران * بيامد به درگاه آن كامران چو آمد به نزديك انبار مير * سرافراز سفاح روشن‌ضمير فرستاد لشكر ورا پيشباز * در انبار بردش به عزّ و به ناز بيامد سرافراز پيش امام * بر او كرد مرد دلاور سلام ابو جعفر آن روز آن جاى بود * براى سرافراز برپاى بود 45 بپرسيد ابو مسلمش نيك [ باز ] * به دو گفت سفاح گردن‌فراز چرا سوى او نيك‌تر [ ننگرى ] * ره خدمت نامور نسپرى ورا گفت بو مسلم بىقرين * [ بود ] اين زمان درخور آفرين به جايى كه شعله زند آفتاب * ستاره نيايد يقين در حساب در اين مجلس اى كامران حق توراست * نبايد سخن گفتن الا كه راست 50 ابو جعفر آن نيز در دل گرفت * به كوى جفا رفت و منزل گرفت برون رفت بو مسلم نامدار * فرود آمد آنجا كه بودش قرار چنين گفت جعفر به سفاح باز * كه زيرآور ، اين مرد را از فراز ابو مسلم مروزى را بكش * به فرمان من باش و بازآر هش كه ما را دلاور ، ندارد به كس * برش هست طاو [ و ] س همچون مگس 55 ورا داد سفاح سرور جواب * كه تو رشتهء كينه چندين متاب اثرهاى خير ورا ياد كن * به دانش درون دل آباد كن

--> ( 1 ) بر مسلم ( 2 ) تجلى ( 3 ) كرد