حكيم زجاجى

316

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

به اول سپاه از برش دور كن * چراغ دل و ديده پرنور كن 160 يكى روز « 1 » جعفر به پور هبير * چنين گفت كاى پير روشن‌ضمير « 2 » به ارمينيه دشمن آمد پديد * همى را ( ؟ ) بدان‌جاى لشكر كشيد سپاه تو را نيز بفرست ، خيز * در اين كار منشين و بشتاب تيز به دو گفت مهتر كه فرمان برم * به امر تو آرايش جان برم بفرمود ، تا گشت لشكر سوار * بشد نزد بو جعفر نامدار 165 روان كرد از خيل هر جاى مرد * به روزى سپه را پراكنده كرد به نزد يزيد آن گو نامدار * نماند از يلان جز كه مردى هزار يكى روز خرم‌تر از [ روز ] عيد * به نزديك بو جعفر آمد پديد ورا اندرآن روز تشريف داد * نوازيد ، غمگين دلش كرد شاد به وقت شدن گفت با نامدار * كه با تو هر آن‌كس كه هستند يار 170 بمان تا بپوشند تشريف مير * چنان كرد كاو گفت ، روشن‌ضمير ورا يار بودند پنجاه تن * كه بودند هريك سر انجمن يكى تن از ايشان زدى بر هزار * چو شيران بدندى ، به گاه شكار به درگاه بو جعفر كينه‌جوى * نشستند هريك به فرمان اوى يكى حاجب آمد دو تن را ببرد * به جنگ بد روز پايان سپرد 175 ببستند آن هر دو را همچو سنگ * فكندند در خيمه‌اى بىدرنگ سرافراز حاجب برون رفت باز * دو مرد دگر را ببرد از فراز بياورد و بستندشان دست و پاى * به يك خيمه دركرد و شد باز جاى بدين شيوه تا جمله را بند كرد * گرفتار گشتند مردان مرد چو گشتند محبوس آن مهتران * برفتند نزديك او آن سران 180 دو سرهنگ را با سوارى هزار * فرستاد زى خيمهء نامدار بفرمود [ تا ] تيغ‌ها بركشند * ز پور هبيره به كين سر كشند چو رفتند نزديك پرده‌سراى * نشسته بد آن مرد باعقل‌وراى دوماهه يكى كودك اندر كنار * گرفته ، نه آگه از آن حال و كار

--> ( 1 ) روج ( 2 ) تغير