حكيم زجاجى
313
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
پس اين كار عباسيان هيچ نيست * به دل در مرا جز غم و پيچ نيست عبيد اللّه از قول او برشكفت * برفت اين سخن پيش جعفر بگفت 85 ابو جعفر اين داستان را به راز * به بو مسلم نامور گفت باز ابو مسلم از وى پرآزار بود * دلش زاو پر از درد و تيمار بود كنايت كنم سر او نيز گفت * بدانديش سفاح بد در نهفت رهانم شما را از او باز من * نخواهم به ملك اندر انباز من بگفت اين و او را بر خويش خواند * كسى را كه داننده بد پيش خواند 90 چنين گفت با [ نامداران ] دين * كه هر كاو بگردد ز راه يقين شود با امام جهان بدگمان * زند آسمان بر زمين هر زمان سرش را ببايد ز گردن بريد * بگفت اين و در هر يكى بنگريد سليمان چنين گفت كاى نامدار * كه را مىكنى اين سخن خواستار تو را ، گفت اى ناكس خيرهروى * كه آغاز كردى از اين گفتوگوى 95 پراكنده گويى به بازارها * نهى « 1 » بر دل دوستان بارها بگفت اين و زد تيغ كين بر سرش * نگون كرد بر خاك ره پيكرش ابو جعفر از وى بترسيد سخت * بلرزيد بر خود چو شاخ درخت سليمان [ بزرگ ] جهان بود و مير * به مردى و دانش نبودش نظير به دل گفت بر جعفر نامجوى * كه خون سران گشت چون آب جوى 100 چنان شد ابو مسلم اندر جهان * كه بو سلمه را كشت اندر زمان چنين سرورى آشكار را بكشت * نيارست كس گفت با او درشت « 2 » ز ما گر نخواهد به كس ننگرد * خلافت به يك ذره بيرون برد برآيد از اين مردمان آبروى * نماند در اين دودمان رنگوبوى ز مرو اندرآمد برون سرفراز * سوى كوفه شد مهتر چاره [ ساز ] 105 به نزد برادر شد ، اندر نهفت * سخنهاى بو مسلمش بازگفت كه سر از تن او بريدن سزاست * ورا زنده مانى ، به غايت خطاست به دو گفت سفاح كاى بىقرين * بدين كار نفرين كنى آفرين
--> ( 1 ) زهى ( 2 ) نيارست كس گفت او در شب