حكيم زجاجى
311
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
نباشى تو بدنام پيش مهان * به نيكى شود « 1 » نام تو در جهان ز خويشان يكى نامور برگزين * مشو بيشازاين اى دلاور حزين 35 بفرمود تا شد برادر برش * كه بد مير بر كشور و لشكرش بگفت اين سخن با برادر به راز * ز بو سلمه و كشتن سرفراز ابو جعفر از پيش سفاح شاد * به حد خراسان روان شد چو باد بيامد به مرو آن سرافراز مرد * به تندى و تيزى چو باد و چو گرد به نزديك بو مسلم آمد ز راه * نكرد اندرآن نامبرده نگاه 40 چو نزديك او شد ز جا برنخاست « 2 » * چنان سرورى را بهپا بر [ نخاست ] جواب سلامش ز جا بازداد * پر از درد شد مرد فرخنژاد ورا ديد تابانتر از آفتاب * پر از هيبت دولت « 3 » و كامياب سران ايستاده به نزدش بهپاى * نشسته دلاور به عقل و به راى نكرد التفات و نپرسيد گرم * شد اندر عرق غرق ، جعفر ز شرم 45 فرو شد به خود ساعتى نامور * فرو خورد آن غصهء جانشكر درختى « 4 » ز كينش به دل در برست « 5 » * به خون جگر روى دل را بشست به بو مسلم نامور گفت مير * كه خلوت كن اى سرور بىنظير بفرمود تا گشت خالى سراى * نشستند ، هر دو به رسم و به راى سخنهاى بو مسلم او را بگفت * برون كرد راز نهان از نهفت 50 به دو گفت بو مسلم نامدار * چرا برنياوردى از وى دمار به دو گفت جعفر كه آن كار توست * شكستن توانى و بستن درست به جعفر چنين گفت من بندهام * به فرمان او در جهان زندهام ابو مسلم آن مير پاكيزهكيش * سرافراز مردى جوان خواند پيش مِرارِ سرافراز بد نام مرد * به دو گفت برخيز چون باد و گرد 55 برو سوى گنبد به نزد امام * رسانش ز چاكر درود و سلام بگويش كه من آمدم تندوتيز * به قصد ابو سلمهء پرستيز چو فرمان دهى ، گردنش بشكنم * ز بن بيخ آن بدگمان بركنم
--> ( 1 ) شوى ( 2 ) نخواست ( 3 ) دست ( 4 ) درخت ( 5 ) بدست