حكيم زجاجى
310
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
سرافراز « 1 » عم رسول خداست * از اين نسل اندر زمانه كهراست 10 چو شد مير عالم ، جهان بخش كرد * همه نامها بر ورق نقش كرد به عبد اللّه بن على داد شام * كه بد عم سفاح آن نيكنام همان مصر و مغرب به صالح سپرد * بدان شغل مردانه را نام برد جزيره به موسىِ بن كعب داد * به موصل سرافراز را كرد شاد به عبد اللّه بن على نامه كرد * ز خون افسرى بر سر خامه كرد 15 كه از آل مروان برآرد دمار * از آن نسل كس را ممان در ديار ببر بيخ آل اميه ز بن * تو با آن [ بزرگان ] مدارا مكن سرافراز عبد اللّه خويشكام * برآورد شمشير كين از نيام ز آل اميه فراوان بكشت * چو بگرفت شمشير هندى به مشت به طرسوس هشتاد كس را بيافت * به خنجر جگربندشان برشكافت 20 يكى را از آن نامداران نماند * به خاك اندر [ از ] حلقشان خون براند چو يك سال بگذشت از اين كاروبار * زمين گشت پرفتنه و گيرودار بسى خلق عاصى شد اندر امام * بماندند تا كار گشتى تمام گروهى كه بودند جامه سپيد * فرستاد لشكر به بيم و اميد بر آن مردمان رفت بىمر سپاه * بكشتندشان پاك بر جايگاه 25 ز بو سلمه سفاح پردرد بود * به دل بر ز كار وىاش گرد بود يكى روز مهتر برآورد گفت * ز بو سلمه آن داستان در نهفت كه اين مرد با ما بدى بيش كرد * به قتل سران دست در پيش كرد ابو جهم فرياد جانم رسيد * مرا زآن بلاها به بيرون كشيد برآنم كه خونش بريزم به خاك * دراندازم او را به دام هلاك 30 به دو گفت داو [ و ] د كاى نامجوى * بگويم به تو تا شوى كامجوى تو اين كار بد را به تدبير كن * به دست ابو مسلم مير كن كسى را به حد خراسان فرست * به نزديك مرد تنآسان فرست ابو سلمه را او كند پايمال * ندارد به دانش نظير و همال
--> ( 1 ) سرافراز از