حكيم زجاجى

305

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

سرافراز [ راه ] شبيخون گرفت * به شمشير كين خاك در خون گرفت شب تيره همچون هزبر آمدند * به نزديكى دير صبر آمدند سرافراز مروان در آن دير بود * خبر يافت آمد به بيرون چو دود برآويخت با صالح نامدار * درآمد سپه از يمين و يسار گرفتند آن قوم را در ميان * كشيدند خنجر خراسانيان 410 دل‌افروز صالح در آن كارزار * [ به ] مروان درآمد چو سوزنده‌نار بزد تيغ ببريد از تن سرش * نگون شد به خاك اندرون پيكرش بكشتند ياران او را تمام * رسيدند آن نامداران به كام به قتل آمد آن‌كس كه بد لشكرش * بر عامر آورد صالح سرش تنش را به نيل اندر انداختند * وز آن ديگران ، بازپرداختند 415 دو فرزند [ مروان ] بشد در گريز * در آن راه از چشم‌ها اشك‌ريز يكى دخت مروان بد و مادرش * چو آمد چنان محنتى بر سرش نشستند در كشتى مصر باز * برفتند سوى حبش همچو باز سرانجام دل پر ز خون آمدند * ز كشتى و دريا برون آمدند پياده نهادند سر سوى راه * سراسيمه رفتند زآن‌سان دو ماه 420 يكى روز قومى سياهان شوم * گرفتندشان اندرآن مرزوبوم ببردند و چون برده بفروختند * چو شمع اندرآن غصه مىسوختند نه فريادرس بود و نى دستگير * بماندند آن نامداران اسير جز اين نيست آيين دهر دنى * همان به كه دل زاين جهان بركنى نبندى درون را در اين دهر دون * كاز اين‌سان كند سرنگونت برون 425 به سه ماه بودند آن قوم شاه * نشسته به اقبال در پيشگاه همان آخر ماه گشتند اسير * بماندند زآن‌سان به گُرم و زحير سر مير مروان ببردند تيز * به نزديك سفاح دل پرستيز نهادند درپيش آن نامدار * حديث سر ، اى خوش‌زبان گوش دار زبانش بد افتاده بيرون ز كام * نگه كن سرانجام كار امام 430 يكى گربه آمد زبانش ببرد * به كار جهان دل نبايد سپرد ز هجرت صد و سى و بر سر دو سال * فزون‌تر نبد رفته اى بىهمال