حكيم زجاجى
278
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
دل نازنينش گواهى بداد * كه خواهد سرش داد ناگه به باد به دو گفت تو نوجوانى هنوز * ره پيرمردان ندانى هنوز 120 برو تا بيايد يكى مرد پير * تو اين كار سربسته آسان مگير تو [ برگرد وين خواسته ] سربهسر * به نزديك آن ميرزاده [ ببر ] چهل مرد را با درم سوى مير * روان كرد از آنجا [ ى ] ابن الكثير به بو سلمهء نامور نامه كرد * در او از سخنهاى خود خامه كرد كه بفرست نامه به نزد امام * كه اين كار آنگاه گردد تمام 125 كه آيد يكى مرد « 1 » دانشپذير * ز عباسيان نامبردار پير جوان است بو مسلم و تندوتيز * مبادا كه پيدا شود رستخيز ابو مسلم از قول آن پيرمرد * تو گفتى كه بر جان و تن تير خورد از او كينه در دل گرفت آن جوان * سرافراز از آن [ جايگه ] شد روان برفتند از آنجا به كردار دود * به راهى كه دشوار و بىراه بود 130 از آن داعيان اندرآن بوموبر * يكى مرد بد عاقل و راهبر بد آن نامبردار داو [ و ] د نام * به نزد سليمان شد آن شادكام ز بو مسلم او را بپرسيد باز * كجا رفت ، گفت آن يل سرفراز فرستادمش بازپس ، گفت مرد * بر او نامبردار انكار كرد ورا گفت كاى « 2 » مرد كافر شدى * كه از امر مهتر فراتر شدى 135 تو را با جوانى و پيرى چهكار * چرا مىبرى [ انده ] روزگار بفرمود تا شد نقيبى « 3 » سوار * به دنبال بو مسلم نامدار سه اسبه بشد نامور همچو باد * ز اسبان تازى بياورد ياد همىراند شام و سحر چون مغان * بيامد چنين تا در دامغان بدانجا بدان نازديده رسيد * رخ فرخ نامبرده بديد 140 به بو مسلم نامور گفت مرد * كه برگرد از راه چون باد و گرد بيا تا شود راه دين آشكار * تو اين كار در دل نهفته مدار « 4 » نكردم ، به دو گفت فرزانه باز * در اين بُد كه آمد يكى سرفراز
--> ( 1 ) نامبردار ( 2 ) كلى ( 3 ) يقينى ( 4 ) سوار