حكيم زجاجى
279
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
چو ديدند مرد براهيم بود * كز او چرخ گردنده را بيم بود بياورد رايت به نزديك مير * لواى دگر چون سپهر اثير نبشته چنين بود در نامه شاه * به بو مسلم آن مرد با دستگاه 145 كه دعوت بكن در جهان آشكار * مبر بيهده در ميان روزگار لوايى فرستادمت نصر نام * كه در ظل او يا بى اى مير كام همان رايتى هست نامش سحاب * كز آنجا شوى در جهان كامياب سيه پوش تا كاميابى و نام * كز اينجا رسد مرد دانا به كام چو نور تو اندر سياهى بود * تو را حكم از مه به ماهى بود 150 از اين تيرگى گر بخواهى شنيد * به ساز و ثنايى كه آيد پديد ميان سياهى است آب حيات * ز رايت رسى در شفا و نجات شب و روز با دشمنان [ جنگ ] كن * به شمشير كن با حسودان سخن چو آن قوم را بر تو شد خون حلال * ز كشتن نبايد كه دارى ملال [ ممان ] هيچكس را ز تازى نژاد * ز قوم عرب در جهان كس مباد 155 خراسانيان را نكو دار « 1 » سخت * كز ايشان شود با شما يار بخت به امر سليمان كن اى مرد كار * ورا دار دلشاد و به روزگار كسى را ز ياران بر من فرست * كه باشد پر از دانش و تندرست روان كن اگر بيعتى . . . هست * ميان را به امر براهيم بست فرستاد آن سيم و زر شادكام * به دست نقيبى به پيش امام 160 فرستاده را قحطبه نام بود * روان شد از آنجا دلاور چو دود ابو مسلم از دامغان بازگشت * سوى مرو شد گردنافراز گشت ز كار سليمان دلآزرده بود * كه با او از آنسان سخن كرده بود نيارست كردن خلاف امام * ز داو [ و ] د بودى به دل شادكام سرانجام آن هر دو را بركشيد * از او قحطبه تا به جايى رسيد 165 كه امروز از آن دوده در مرو هست * بزرگاند و بادانش و دينپرست « 2 » ابو مسلم آمد به راه نسا * همىشد نهفته در آن روستا
--> ( 1 ) دار ( 2 ) رس بدست