حكيم زجاجى

257

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

بياورد سر پيش عبد العزيز * بدان نامور داد بسيار چيز بيامد همان لحظه . . . چو شير * به دعوى بر نامدار دلير 225 همىگفت هريك ، منش كشته‌ام * به خون و به خاكش درآغشته‌ام يزيد دلاور مگر گفته بود * سپه را ، و غم‌ها ز دل رفته بود كه هركس كه آرد به نزديك من * سر نام‌برده در اين انجمن درم بخشمش در زمان صد هزار * براين بود آن فتنه و كارزار عزيز آن سرافراز كشور خداى * بدان مردمان گفت با عقل و راى 230 كه اين سر به نزديك مهتر بريد * وز آن پس از او جاودان برخوريد ببردند آن سر به نزد يزيد * دلش گشت [ خرم ] به قتل وليد به دو تن درم داد آن نامدار * بهاى سر خصم شد صد هزار بد اين فتنه نزديك دير كنيس * به شهر جمادى و يوم الخميس ز هجرت شده بر صد و بيست و شش * به دردم از اين گنبد كينه‌كش 235 سرش را نهادند بر فرق‌دار * به پيش در مسجد نامدار به شهر دمشق آن‌چنان بد سه روز * اگر عاقلى شمع دل برفروز به نيكى براين روزها را به سر * چه سوزى پدر پيش روى پسر « 1 » به انديشه كن كار اگر بخردى * مگردان درون از ره ايزدى در اين ره كه هستى به هنجار شو * مشو خفته و مست ، بيدار شو 240 مكن خوى بد با دل خويش يار * درازاست دست بد روزگار [ فرو بند ] بر شهوت نفس خويش * بگير از ره راست‌كارى به‌پيش بترس از خدا تا نترسى ز كس * منه بر خلاف شريعت نفس اگر مؤمنى اى دل بردبار * همه خلق را از خود ايمن بدار تو را چشم دادند و كندند چاه * به رفتن نگه‌دار چشمت به راه 245 وليد سرافراز بد زورمند * به قوت بدى همچو فيلى بلند ز آهن يكى ميخ را در زمين * زدند [ ى ] بزرگان باآفرين بر آن ميخ بر مردم چاپلوس * ببستند اسبى به غايت شموس

--> ( 1 ) به‌سوى بررسس مد روى بسر