حكيم زجاجى

258

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

رمانيد آن اسب را هركسى * زدندى بر او تازيانه بسى 250 چنان ميخ را برفكندى ز جاى * زدى بر زمين بىكران دست و پاى برفتى وليد آن شه كامياب * ببستى بر آن ريسمانى به تاب كشيدى و بركندى آن ميخ مرد * بر او مىتوان آفرين ياد كرد بجستى چهل گام بر پشت اسب * تو گفتى مگر بود آذرگشسب فزون از چهل بود كاندر گذشت * ورا سال بالاى اين [ بود ] هشت 255 به قولى يكى سال و بر سر دو ماه * خليفه بد آن مرد بادستگاه سر آمد كنون داستان وليد * سخن بشنو از يادگار يزيد خلافت يزيد بن وليد بن عبد الملك شش ماه بود چو كردند بيعت براو اهل دين * به دانش بياراست روى زمين ز عدل او به هر كشورى نامه كرد * دل خويش را از خرد خامه كرد مواجب وليد آنچه فرموده بود * به ديوان به اصحاب فرموده بود بديد آن سرافراز ، آن كرد كم * از اينجا شدى نامور متهم 5 بزرگان بادانش و خويش‌كام * از اينجاش ناقص نهادند نام به ايام آن مهتر دين‌پناه * به حمص اندرون بود بىمر سپاه ز فرمان مهتر برون آمدند * برفتند و جوياى خون آمدند معيوه ( ؟ ) همان پور زيد حسن * سرافراز بود اندرآن انجمن روان گشت با لشكر نامدار * به شهر دمشق آمد از رهگذر 10 فرستاد پيغام نزدش يزيد * چرا رزم سازى براى وليد اگر كشته شد كافرى در ميان * چه بندى به كينه كمر بر ميان بيا بيعت من بكن شاد باش * ز بند غم و غصه آزاد باش براى سگى خون مردم مريز * برون كن ز دل كين و وز سر ستيز چو بشنيد آن نامور صلح كرد * به شهر اندرون رفت فرزانه‌مرد 15 فزون بود آن لشكر [ از ] صد هزار * بكردند بيعت بر او آشكار عطا داد آن سروران را بديد * به سيم از عدو جان شيرين خريد