حكيم زجاجى
256
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
چنين گفت كاى نامداران من * دليران چابكسواران من 200 چه « 1 » آييد تشنه « 2 » به خونم همه * پى من چرا گرگ شد اين رمه شما را به دل مهربان بودهام * به جان روزى جمله افزودهام ز من بازداريد اينجاى دست * نبايد مرا كرد با خاك پست ببخشيد بر من كه گشتم زبون * بمانيد كآيم از اينجا برون شوم در مقامى نشينم به درد * از آن پيش كايد سرم زير گرد 205 امامت نخواهم ، نه ميرى كنم * ز دل جامهء كفر و كين بركنم چنين داد لشكر به مهتر جواب * كه گفتى سخنهاى صدق و صواب ز تو ما بسى سيم و زر يافتيم * ز دستت كلاه و كمر يافتيم شكايت نداريم از تو بدين * و ليكن چرا دور گشتى ز دين تو قرآن در آتش درانداختى * دل از مهر ايمان بپرداختى 210 زنا كردى و كار بد در جهان * نرفتى به آيين و رسم مهان نكردى نماز و نبودت نياز * فريضه نبد بر تو رسم نماز به روزه نبودى به ماه صيام * بخفتى « 3 » بَرِ زن ، بخوردى « 4 » طعام به زور اينچنين فعلها كردهاى * دل و جان ما را بيازردهاى ازاينروى كرديم خونت حلال * خدايت گرفت اى سگ بدسگال 215 وليد اين چو بشنيد آمد به زير * دلش زاين سخنها شد از عمر سير يكى مصحف آورد بنهاد پيش * نبى خواند از آنجا ز اندوه بيش به دل گفت ميراث عثمان رسيد * ببينيم تا خود چه آرد پديد دليران دين نردبان ساختند * دل از مهر او بازپرداختند برفتند بالا و آمد به زير * تنى چند نزد وليد دلير 220 يزيد اندرآمد ز اول [ برش ] * نزد خنجر آن كامران بر سرش ورا خواست در خانهاى بند كرد * بيامد يكى نامور همچو گرد بزد بر سرش خنجر تيزتاب * روان گشت بر خاك خونش چو آب بيفتاد بر خاك [ پيش يزيد ] * يكى ديگر آمد سرش را بريد
--> ( 1 ) چو ( 2 ) كشته ( 3 ) نخفتى ( 4 ) نخوردى