حكيم زجاجى

247

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

نشان « 1 » يكى نعل بر روى داشت * از آن بر درون نقش غم مىنگاشت يكى روز هشام شد سوى صيد * نه آگه [ بد ] از مكر كيوان و كيد يكى آهوى از پيش مهتر بجست * دوانيد اسب آن شه دين‌پرست به دنبال آهو چو سرگشته ماند * مغاكى بد اسب اندرآن جاى ماند 130 يكى لوح زرين در اين تيره‌خاك * بديد آن منورتر از جان پاك به زير آمد از اسب و آن برگرفت * كمان بود كز باز جان [ برگرفت ] نگه كرد اين بيت بر لوح ديد * چو برخواند لب را به دندان گزيد قدا ان لك الحول من سفرك ( ؟ ) * و خذ برلك دالا عها من ابرك ( ؟ ) چو برخواند افتاد لوحش به دست * طلب كرد آن را شه دين‌پرست 135 در آن خاك تيره نشانى نيافت * سراسيمه سوى بزرگان شتافت بدانست كامد به تنگى فراز * سراييده بد روزگارى دراز چو آمد سوى خانه بيمار شد * دو چشم سرافراز خونبار شد سه روز آن سرافراز بد دردمند * چهارم زبانش درآمد به بند برون شد از اين مسكن ديو دون * به دردم از اين گنبد نيلگون 140 به زندان او بد يكى خويش‌كام * كه عياض [ بد ] آن دلاور به نام دبير وليد سرافراز بود * به دانش از آن خلق ممتاز بود فرستاد نزديك خازن پيام * كه من دانم احوال او را تمام همه آلت سيم و زر مُهر كن * به جان بشنو اى مرد دانا سخن وى از بيم جان جمله را مهر كرد * در آن‌دم كه شد شاه را روى زرد 145 ز خازن يكى شربتى خواستند * زبان را به زارى بياراستند نيارست يك « 2 » شربتى مرد داد * ز عياض ترسيد آن پاك‌زاد به طاسى در از آبگينه شراب * ببردند نزدش به درد و به تاب چو ديدند آن كامران مرده بود * وديعت به دارنده بسپرده بود به عياض كردند حالى خبر * كه هشام شد زاين سراى دو در 150 برون شد ز زندان سرافراز مرد * همه چيز هشام را مهر كرد

--> ( 1 ) نشانى ( 2 ) يكى