حكيم زجاجى

246

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

به كوفه رسيدى به من بازگوى * رسيدم به دو ، گفت اى نامجوى به دو گفت هشام كاين قول اوست * ببايد دريدن ورا مغز و پوست بر خويش آن مرد را بازداشت * به دل اندراين نقش بايد نگاشت 105 شب و روز با عالمان بود پير * از آن گشت دانا و روشن‌ضمير دلش بودى از عالمان پر ز عشق * به ديهى بدى از سواد دمشق كه رصافه بد نام آن جاى نغز * به طيب معانى بياكند مغز ز غيلان شامى به دل كينه داشت * نهفته چنان كينه در سينه داشت كه او مذهبى نو همىكرد ياد * فرستاد ، خواندش بر خود چو باد 110 بد آن روز ميمون مهران برش * نشسته بزرگان به گرد اندرش بپرسيد ميمون ز غيلان شام * كه اى پرهنر مرد با كام و نام خدا خواهد اين مردمان [ بشنوند ] * كه در وى همه خلق عاصى شوند به دو گفت غيلان بخواهد خداى * كه عاصى شود مردم تيره‌راى به دو گفت ميمون نخواهد يقين * كه مردم شود عاصى و [ پر ز كين ] 115 كسانى كزاين‌گونه عصيان كنند * چنين فعل بر رغم يزدان كنند چو برعكس و بر رغم يزدان پاك * توان كرد كارى چنين بيمناك پس ايزد نشايد كه باشد خداى * جوابم بده اى دلاور [ بجاى ] فروماند برجاى ، خاموش گشت * تو گفتى كه بىعقل و بيهوش گشت پس آن‌گاه گفت آن يل كامياب * كه اين را بينديشم امشب جواب 120 بفرمود هشام دستش بريد * سراپاى غيلان به خون دركشيد دو عيب قوى بود هشام را * كز آن ننگ بد مردم شام را يكى آن‌كه بزدل بد و ترسناك * به بادى فتادى بداختر به خاك دوم زفت بود آن جهان‌دار مرد * از او بر دل خلق افسوس كرد دو عيب دگر داشت بر روى مير * يكى آن‌كه احوال بد آن شيرگير 125 دوم بر رخش بد نشانى پديد * ببايد چنين داستانى شنيد ز استر به طفلى لگد خورده بود * ز سم فرس رويش آزرده بود