حكيم زجاجى
240
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
همه حكمت و پند و رمز است و راز * نديدم زنى من چو تو سرفراز ز شش چيز گفتى بر من سخن * بگو تا بدانم در اين انجمن كز آن شش كزاو جان شود شاد چيست * ز مردم در آن راحتآباد كيست به دو گفت زن كاى سرافراز مير * به اول يكى مرد بايد وزير 65 حكيم سرافراز پاكيزهكار * خردمند بادانش و بردبار نصيحتگر و شاه ايمن بر اوى * نباشد نظيرش به راى و به روى امين و هنرپرور و رازدار * ازاو شاد و خرم خداوندگار بود روز و شب نزد درگاه شاه * مه و سال دارد جهان را نگاه خللها نماند كه از روزگار * درآيد ز غفلت ز ناگه به كار 70 دوم بايد او را زن ماهروى * چو مشك تتارى به بوى و به موى تواناى و مستوره و خانهدار * نهفتهرخ و زيرك و كامكار چو در خانه شد شاه و رويش بديد * شود از دلش درد و غم ناپديد سيم ، بايدش نغز خاليگرى * كه چون او نباشد به هر كشورى پزد دمبهدم آشهاى لطيف * پسند همه مردمان ظريف 75 چهارم يكى اسب نغز بلند * چو تخت روان زين آن ارجمند حصارى بود آن فرس شاه را * به پى بسپرد فرق بدخواه را كند باد را در شدن خاكسار * نبيند عدو گرد اسب و سوار به پنجم شهان را يكى تيغ تيز * به كار است هنگام رزم و ستيز كه هرجا كه زد تيز باشد چو برق * ببرد چو افتاد بر خود و فرق 80 ششم بايدش جوهر بىشمار * كه باشد گرانقيمت و آبدار چو خواهد كه جايى شود شهريار * نباشد گران بر ملك نيز بار تواند به زين اندر انداختن * در آندم كه باشد گه تاختن بگويم ملك را من از پنج كار * كه دارد ز من در جهان يادگار يكى آنكه چون ميل دارد به جنگ * شتابش نيايد به وقت درنگ 85 كند صبر با دشمنان وقت كار * ز دشمن نترسد گه گيرودار دوم آنكه خيرى كند كامياب * بدين كار بايد كه دارد شتاب بينديشد از مرگ و آن را تمام * كند تا به گيتى بماندش ، نام