حكيم زجاجى
239
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
طلب كرد حالى يكى ترجمان * جوانى دلافروز و نيكوگمان از آن زن كه بد نامبردار عصر * به دانش بپرسيد فرزانه نصر ز شاه و ز تركان آن بوموبر * جوابش بگفت آن زن نامور سخنهاى زيبا همىگفت زن * به انديشه بود و به رنج و حزن « 1 » چنين گفت نصر ، آن سر « 2 » سركشان * كه هرگز نديدم زنى زاين نشان 40 حديثش بهجز حكمت و پند نيست * بديدم ، نظيرش خردمند « 3 » نيست ببايد سخنهاى اين زن نبشت * به خطى روان و مبرهن نبشت در آندم كه اندر سخن بود زن * درآمد جوانى بر آن انجمن باستاد نزديك نصر آن جوان * بپرسيد ازاو مهتر بانوان بگفتند فرزند مير است ، گفت * كه از مشك [ تر ] هيچ نتوان نهفت 45 نماند به كس جز به فرخنده باب * چنين نامدى مهترى كامياب كه فرزند باشد به شكل پدر * بنازد پدر هم بدينسان پسر به زن گفت نصر اين پسر سرور است * پس از من وليعهد نامآور است به دو گفت زن اين سخن خود مگوى * نگه دار نزد سران آبروى كه بسيار ديدم امير و امام * كه از پس نشد پور او شادكام 50 به انديشه بايد ، سخن سنج راست * از اين شيوه گفتن حكايت خطاست يكى ديگر آيد پس از تو پديد * كه باشد بر اين قفل بسته كليد در اين بود كآمد جوانى چو ماه * لبى خشك و خندان و ريش سياه بپرسيد از او هم زن نازنين * جوابش چنين داد مرد امين كه باب ورا قيتبه نام بود * امين عرب مهتر شام بود 55 در اين بوموبر مدتى شهريار * بدانست او را زن نامدار چنين گفت با نصر سيار مير * زن نامبردار دانشپذير كزاين زودتر كس نيارد گواه * كه آورد يزدان بر من ز راه اگر خود به ميراث بودى زمين * به تو كى رسيدى بزرگى از اين به دو گفت سرور سخنهاى تو * كه گويد زبان شكرخاى تو 60
--> ( 1 ) خون ( 2 ) بر ( 3 ) خردم