حكيم زجاجى
229
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
به دست غم هجر بادا اسير * دلم گر تو را در سرا و سرير نبيند ، بود زنده يكدم به جاى * چو بشنيد خسرو درآمد ز پاى بيفتاد برجا دگر برنخواست * تو گفتى كه با خاك ره گشت راست دو روز آنچنان شاه بيهوش بود * فتاده چنان بىتن و توش بود سيم روز جانش برآمد ز تن * فرو شد به خاك آن سر انجمن 255 چو خالى شد از جسم شه جان پاك * سپردند نزديك يارش به خاك اگر عاشقى در غم يار مير * سپردن ره عشق از اين شاه گير هماندم ز خاكش گياهى برست * كه بيمار مىخورد و مىشد درست هنوز آن گيا رسته بر خاك اوست * كه دشمن برد تحفه نزديك دوست [ دل اى ] جان به دست نگارى سپار * كه باشد وفادار چون شهريار 260 سر آمد به دو كامرانى فراز * به گيتى از او اين سخن ماند باز چو شد صبح بر نامبرده چو شام * همان روز بگرفت هشام شام خلافت هشام بن عبد الملك نوزده سال و نيم بود ز هجرت چو بر صد فزون گشت پنج * جهانگير شه شد به صد درد و رنج بزرگى او نوزده سال بود * بر آن هفت ماهت ببايد فزود سنهء خمس و عشرين فرو شد به خاك * تهى گشت از جسم او جان پاك به وقت شدن زاين سراى سپنج * نبد سالش افزون ز پنجاه و پنج چنان ديد پيش از خلافت به خواب * كه بودى منور جهان ز آفتاب 5 گشاده شدى چشم جانش ز نور * بديدى يكى باغ خرم ز دور در آن باغ رفتى چو آب روان * دلش گشتى از ديدن آن جوان درختى در آن باغ ديدى بلند * به دو سيبها سرخ و شيرين چو قند بريدى از آن نوزده سيب مير * بخوردى همانجاى چون شهد و شير يكى سيب ديگر گرفتى به دست * بخوردى يكى نيمه زآن دين [ پرست ] 10 ز دستش فتادى دگر نيمه سيب * شدى خاطر نازكش پرنهيب ز چشمش بجستى ، شدى ناپديد * كسى در جهان اين شگفتى نديد چو بيدار شد [ بر ] معبر بگفت * معبر از آن خواب خوش برشكفت