حكيم زجاجى

230

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

به دو گفت تو نوزده سال و نيم * شوى بر سرير خلافت مقيم 15 ازآن‌پس جهان ديگرى را [ شود ] * بماند خرد خيره چون بشنود چو هشام شد شاه بعد از يزيد * نهادند او را لقب باوليد بمرد اندراين سال نو ميسره * كه بد كار عباسيان زاو سره محمد به جايش فرستاد مرد * كه او نيز آن دعوت آغاز كرد بكير بن ماهان بدى نام مرد * برآمد ز دانا سرانجام گرد 20 چو هشام بنشست بر تخت داد * كلاه خلافت به سر برنهاد ز عمر و بجيره برآورد گرد * ورا از سر كار معزول كرد عراق و خراسان به خالد سپرد * قشيرى بد آن نامبردار گُرد برادر بد او را يكى شير [ گير ] * [ اسد ] نام آن سرفراز خطير خراسان بدان مير فرزانه داد * برفت اندرآن بوم‌وبر كرد داد 25 ورا بود نصر بن سيار يار * اسد شد در آن بوم‌وبر شهريار بفرمود تا نصر سيار مير * به شهر سمرقند شد همچو تير چو مىرفت دادش دلاور سه پند * كز آن پند شد نام و بانگش بلند يكى حاجب پارسا بايدت * كز او كار دربسته بگشايدت تن مير حاجب بود در نهان * كه او سازد اين كارهاى جهان 30 دبيريت بايد به غايت فصيح * كه دارد دل پاك و طبع صحيح زبان ملوك است كلك دبير * از او كار گيتى شود همچو تير سيم عامل عذر بر كار دار * وراى سرافراز تيمار دار بگويم كه اين عامل عذر كيست * غرض زاين سخن با تو مقصود چيست كه چون عاملى را فرستى ز جاى * كنى مشورت ، اى يل پاك‌راى 35 بپرسى از آن مردم شهر باز * كه من مىفرستم فلان را به ساز گر آن مردم شهر راضى شوند * به گفتار تو يك‌به‌يك بگروند اگر عامل آنجا بگسترد داد * تو باشى در آن كار خندان و شاد وگر زآنك عامل نباشد به كار * تو معذور باشى در آن كاروبار بشد نصر سيار چون آفتاب * سپه برد و بگذشت خندان ز آب 40 دگربار آن بوم‌وبر كرد راست * ز تركان به تيغ از يكى كينه خواست