حكيم زجاجى
228
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
جوانى و شاهى و عشق است و يار * مى راوق و مطرب و نوبهار تو اين روزها را غنيمت شمار * بگير اين قدح ، نوش كن غم مدار ازاينپس بر آتش چه تابى مرا * بجويى و ليكن نيابى مرا بينديش از كيد كيوان پير * مىِ اول از دست دلبر بگير 230 گرفت از كفش باده و نوش كرد * همه كار گيتى فراموش كرد دگربار با دلبر آرام كرد * به مى ، توسن چرخ را رام كرد دو هفته در آن پرده پرورده بود * فلك از پس پرده يارى نمود به جامش « 1 » بياميخت ايام درُد « 2 » * ز ناگه دلارام خسرو بمرد حبابه ز ناگه فرو شد به گل * ملك را نه آرام « 3 » ماند و نه دل 235 به جايى كه بد نام آن بيت راس * ز مرگ است بنياد تن را اساس يكى ماه بد كامران دردناك * نكرد آن بت نازنين را به خاك برش رفت دستور و گفت اى امير * تو اين كار دشوار آسان بگير نشد زنده تا مرد ، كان همنفس * مكن آنچه هرگز نكردست كس از او آنچه اصل است برجاى هست * تو هستى و آن سرو برپاى هست 240 چو دستور سوى سخن دست برد * سرافراز حالى به خاكش سپرد بر آن خاك چندان بباريد خون * كه شد خار بر خاك او لالهگون همىگفت كاى مهربان ماه من * نهاى آگه از ناله و آه من تو رفتى و من بر پَسَت آشكار * همىآيم آزرده از روزگار هرآنكس كه اندر دمى سوى من * چو بىتو ببيند يكى روى من 245 بداند كه من مرد خواهم به درد * ز باد هوا رفت در زير گرد يكى روز مىگشت اندر سراى * يزيد دلافروز بىعقل و راى نگه كرد جاى نگارين خويش * بناليد بىجان شيرين خويش سلامه برش بود و بربط به دست * برآورد آواز مدهوش و مست سراييد « 4 » قولى روان جست [ حال ] * غزل گفت بر ياد چشم غزال 250 كه اين منزل از ماه خالى چراست * سمنبر بت لالهرويم كجاست
--> ( 1 ) برآوش ( 2 ) دود ( 3 ) داراد ( 4 ) يند