حكيم زجاجى

227

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

خم ابروى ماه محراب كرد * مهش بود در بر ، كجا خواب كرد شب و روز با عيش بوديش كار * نبودى كسى را بر شاه بار 200 شد از كار شاهى دلش بىخبر * ز با [ غ ] رخ ماه مىخورد بر خلل‌هاى بىمر درآمد به‌كار * شد آن شاه بهر صنم ننگ‌بار برادر به دو گفت كاى بىقرين * تويى پشت اسلام و باروى دين برون آى از خانه ، بگشاى در * كه شد پادشاهيت زيروزبر زمانى خجل گشت بر جاى مير * تو گويى كه زد بر دلش چرخ تير 205 پس از ساعتى گفت آن كامياب * جگر پر ز آتش دو ديده پرآب كزاين پس به فرمان تو دم زنم * ز تن خانهء بىدلى بركنم برون شد برادر درآمد به كار * به دست اندرون نعرهء ( ؟ ) خوشگوار نكرد اندرآن ماه خسرو نگاه * به شيرين زبان گفت با شاه ، ماه كه برگوى تا از چه آهسته‌اى * چرا آن لب چون شكر بسته‌اى 210 ورا گفت خسرو ز من دور باش * مزن بيش‌ازاين بر دلم دور باش نشايد ز كف داد شهر دمشق * نسازد به‌هم پادشاهى و عشق چو زلفت پريشان مكن كار من * كه بشكست زلف تو بازار من به شه گفت مه‌رخ كه هان هوش دار * تو اين قول زيبا ز من گوش دار پس آن‌گه به ترك وصالم بگوى * دگر آب حسن و جمالم مجوى 215 به دو گفت خسرو كه برگوى راست * كه جان و دل و ديدهء من توراست بگفت اين و بربط به‌بر درگرفت * ز سازش فلك دست بر سر گرفت . . . * چنان گفت آن نازديده سرود كه شاه جوان‌بخت بىتوش گشت * بيفتاد از پاى و بيهوش گشت چو انگشت بر نبض بربط نهاد * سر خويشتن زهره بر خط نهاد 220 همه پرده‌ها را يكايك بساخت * زدش ساعتى و زمانى نواخت به دو گفت هر تن كه عاشق شود * ملامت كنندش بلى نشنود به جايى كه عشق اندر آيد ز در * به بيرون نهد عقل از خانه سر بود چوب خشك آن‌كه عاشق نگشت * ببايد ز دل نوش غم درنوشت چو خواهد شدن زندگانى ز دست * مده موسم كامرانى ز دست 225