حكيم زجاجى
205
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
به دو گفت دستت ببرد ، امير * به خنده فتادند برنا و پير فرزدق بيفكند شمشير و گفت * كزاين تيغ در خاك بادا نهفت كه مويى نبريد بر گردنى * خجل شد از اين تيغ همچون منى سليمان از آن قول دل شاد كرد * اسيران كه بد مانده آزاد كرد 200 دو بيت روان گفت حالى جرير * بر آن حال دارد به مدح امير شكست فرزدق در آن شعر بود * به گفتار ، نغز از فلك درربود فرزدق جوابش بياورد چار * حديثى به از گوهر شاهوار ز دست و ز شمشير خود عذر خواست * در آن شعر بودش سخنهاى راست كه اين خلق را روز و روزى به جاى * كنون مانده بد در سپنجىسراى 205 از آن كند شد نوك شمشير تيز * به من بر چه دارى فسوس از ستيز اگر تيغ كندى نكردى به كار * نبخشودى اين قوم را شهريار گروهى اسيران بىدستوپاى * تو كشتى و من زنده كردم به جاى دم عيسوى داشت شمشير من * كز او زنده شد جان آن انجمن سليمان بدان هر دو تن صد هزار * درم داد وز آنجاى بربست بار 210 برفت اين سخن ماند از او يادگار * اگر زيركى ، دانهء نغز كار در اين نظم گفتن ببندم كمر * بگويم يكى راه و رسم عمر خلافت عمر بن عبد العزيز بن مروان دو سال و نيم بود سيرهاى نيك ورا سربهسر * بپردازم اينجا به خون جگر سخنگوى چون نام نيكان برد * از آن گفته تا جاودان برخورد خنك نامدارى كه چون كار كرد * متاع نكويى در انبار كرد بياراست گيتى به عدل و به داد * ز كس هيچ نستد ، به مردم بداد به سيم و به زر نام نيكو خريد * كز آن به به گيتى متاعى نديد 5 بدانسان كه صاحبقران جهان * كز او فتنه و ظلم بينم نهان چو بگشاد عدلش در اين ملك دست * به بند بلا ظالمان را ببست محمد جوينى دلت شاد باد * زمانه به عمر تو آباد باد