حكيم زجاجى
206
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
ز نيكى دو دست تو كوته مباد * بدانديش را سوى تو ره مباد 10 عمر چون كه بنشست بر تخت داد * بدى را ببست و نكويى گشاد اساس بدىها همه برفكند * به تيغ از تن مشركان سر « 1 » فكند بياسود عالم به ايام او * بمرد و نميرد يقين نام او به آيين بو بكر صديق بود * قضاى ( ؟ ) سر مرد زنديق بود ره و رسم فاروق در پيش داشت * ز هر پير ، زهد و ورع بيش داشت 15 به هرجا كه بد زاهدى نامدار * به دو داد شغل جهان آشكار خرد را بر خويش مزدور كرد * بدان را ز كار اندرون دور كرد همه كار گيتى به نيكان سپرد « 2 » * ز بدكار نامآ دلاور نبرد يكى مرد بد پاك و پرهيزكار * خنك آنكه بد اندر آن روزگار دل از كار عالم بپرداخته * همه كار روز پسين ساخته 20 نه پوشيدنى داشت ، نى خوردنى * دلش بود فارغ ز گستردنى نپوشيد آن نامبرده حرير * نخورد آن سرافراز دين شهد و شير نه بر بستر نرم خفتى به شب * گشادى به شكر و به ذكرش دو لب پياده به بازار مىشد امير * برش كس برفتى ز برنا و پير نبودى ورا حاجب و پردهدار * بدى درگهش خالى از مير بار 25 نبودى كسى را به گيتى مجال * كه گفتى به نزدش حديث محال به نزدش هر آنگه كه خندان شدى * نماندى كه شاعر ثناخوان شدى ز مدح و هجا دور بودى مدام * نخنديد هرگز بر خاصوعام ندادى درم ، جز به درويش و پير * زن بيوه را داد و مرد ضرير ز مروانيان مثل او كس نبود * ز عباسيان نيز گوشم شنود 30 بر او ختم شد كار نيكاخترى * خرد بود و زهد و ورع بر سرى ( ؟ ) ولى بود بىشك ، ولايت وراست * نگفتى سخن با كسى جز كه راست نديدى در آيينهاى عيب كس * چو باد صبا بود مشكيننفس جهان سربهسر كرد روشن به راى * نه پاليز بودش ، نه باغ و سراى
--> ( 1 ) بر ( 2 ) بود