حكيم زجاجى

199

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

بشد صول از آن جايگه در گريز * به نزديك دريا روان گشت تيز حصارى بد آن جايگه استوار * بدان‌جاى شد صول شوريده‌كار يزيد دلاور روان كرد خيل * بيامد به نزديك دريا چو سيل دگربار صول بنفرين و شوم * به زنهار شد نرم مانند موم يزيد دلاور شد اندر حصار * بد آن قلعه پرگوهر شاهوار 50 يكى تاج زر ديد بر قلعه مير * چو اكليل بر فرق چرخ اثير محمد ، كه واسع بد او را پدر * به زهد و ورع در زمانه سمر به دو داد آن تاج زرين امير * برون آمد آن حال روشن‌ضمير در آن ره يكى مرد درويش ديد * دلش از جفاى فلك ريش ديد به دو داد آن تاج و انگشترى * فروزان چو بر آسمان مشترى 55 خبر يافت از تاج درويش مير * فرستاد يك تن به كردار تير بياورد با تاج درويش را * چنان بىنوا مرد دل‌ريش را . . . بد از او تاج‌پاك * همىگفت آن مير سر فتنه‌ناك كه زاهد چنين بايد اى نامور * كه از تاج پيچد بدين‌گونه سر از آنجا يزيد سرافراز باز * به گرگان زمين رفت همچون گراز « 1 » 60 دلش بود با اهل گرگان درشت * از آن نامداران فراوان بكشت به خون آسيا كرد گردان امير * كه سوگند بد خورده « 2 » آن بىنظير بدان فتح ، سوى ملك نامه كرد * فرستاد نزد سليمان چو گرد فرستاد نزديك او پنج و يك ( ؟ ) * بيان كرد آن حال خود يك‌به‌يك كه اين فتح كس را ميسر نشد * كسى را چنين كار بر سر نشد 65 به ايام شاپور و پور قباد * از اين بوم كردند بسيار ياد نبد هيچ‌كس را بدين دسترس * تو را داد دادند اين « 3 » كام و بس بزرگان لشكر به عهد عمر * در اين كار بستند بر جان كمر گشاده نشد ملك مازندران * برفتند دل‌خسته از هر كران به ايام تو داد نصرت خداى * سرت سبز باد و دل و جان به جاى 70

--> ( 1 ) گذار ( 2 ) خورد ( 3 ) با من