حكيم زجاجى

200

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

از آن پنج و يك شش ( ؟ ) هزاران‌هزار * فرستاد نزديك آن نامدار سليمان امام جهان بد دو سال * بر آن هشت مه گير اى بىهمال ز مرگش بگويم تو بيدار گرد * كزاين‌جا توان مست هشيار كرد چو از خايهء مرغ و انجير تر * شد آن مير بيمار و بنهاد سر 75 به نزديك او بد رجاى حيات * كه چون او نبد مرد در كاينات بد آن طهور ( ؟ ) حاجب و مير باد * دو چشمش بد آن مير شد پيش باد ( ؟ ) رخ اورا ( ؟ ) به‌سوى سليمان نهاد * به دو گفت كاى نامدار جهاد پس از تو به گيتى كه باشد امام * بگو تا بدانم من نيك‌نام به دو گفت فرزند عبد العزيز * كه گيتى برش هست چون [ يك ] پشيز 80 بلى گر بگويم ز من نشنود * در اين [ باره ] از كس سخن نشنود بياور دويت و قلم پيش من * كه هستى به دل نيك‌انديش من بياورد قرطاس و كلك آن خطير * يكى نامه بنبشت دانش‌پذير كه در كار دين بست بايد كمر * مقرر شد اين مهترى بر عمر بجستم در اين كار و بشتافتم * بدين كار لايق ورا يافتم 85 برون كردم از گردن خويش كار * نهادم كنون بر تو اين [ بيش ] بار بر اين نامه كردم خدا را گواه * سپردم به دست يكى نيك‌خواه چو من رفته باشم به ديگر سراى * تو بنشين بر اين جاى با عقل و راى تو را بيعت من به گردن در است * مرا حكم بر شهرى و لشكر است به فرمان من باش زاين برمتاب * ز گفتار گردن [ كشان ] سر متاب 90 [ بپيچيد ] و مُهرى بدان برنهاد * پس آنگه به دست رجا درنهاد بفرمود تا مهتران را بخواند * بر خود به كرسى زرين نشاند يكى زآن سران مير هشام بود * كه مردى بدانديش و بدنام بود دوم مايهء خير و جانى به فر * سرافراز مردان عالم ، عمر سليمان به تنگ اندرون بود سخت * چنين گفت با مردم نيك‌بخت 95 كه من مىروم زاين جهان فراخ * سوى دخمه ، از باغ و ميدان و كاخ بدانيد كاين نامه عهد من است * در او كرده‌ام آنچه جهد من است شما نيز اين جاى بيعت كنيد * پس از من چنين عهد را نشكنيد