حكيم زجاجى

194

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

كه بىهيچ شك آسمانى است كار * سرآمد مرا آن‌چنان روزگار وكيع دلاور بفرمود زود * كه تا نامداران به كردار دود بريدند از خيمه يكسر طناب * بيفتاد آن خيمهء كامياب گريزان برفتند مردان مرد * ز گردان برآمد به يك‌بار [ ه ] گرد 225 برادر سرافراز را پنج بود * در آن‌دم كه برخاست آن تيز [ دود ] ستادند پيش برادر به‌پاى * به كف برنهادند جان را بجاى بگويم به تو نام آن پنج من * بدان تا بگويى به هر انجمن يكى عبد رحمان فرزانه بود * دوم عمرو [ با زور و ] مردانه بود سيم بد حصين سرافراز شير * كه چون او نبد در زمانه دلير 230 چهارم سرافراز عبد الكريم * كه چون او نيابى به گيتى كريم همان پنجمين صلح مسلم‌نژاد * كه دادند يك‌يك سر خود به باد يكى پور بودش كسى ( ؟ ) را . به نام * جوانى به مردى چو فرزند سام به پيش پدر جنگ مىكرد مرد * چنين تا برآمد از او دود و گرد همان پنج تن را به شمشير تيز * بكشتند از راه كين و ستيز 235 قتيبه چو كار آن‌چنان زار ديد * بزد دست و شمشير كين بركشيد يكى مرد بد جهم بن زحر « 1 » نام * برآورد شمشير كين از نيام درآمد پس پشت مرد دلير * بزد تيغ بر كتف آن نره‌شير بدان زخم سرور درآمد ز پاى * بزد تيغ جهم آن گو پربلاى سر نامبرده ز تن دور كرد * نگه كن بدين گنبد تيزگرد 240 كه چون مىبرد خلق را بر [ فراز ] * دگربار چون آورد خسته باز بر اين خاكدان دل چه بايد نهاد * كه زاين‌سان دهد سركشان را به‌باد چو تند اژدها مرد ، آن هفت سر * فرستاد [ نزد ] يكى تاجور سليمان فرخ چو سرها بديد * يكى باد سرد از جگر بركشيد بدان كار بد شاه انكار كرد * نبايست ، گفت اين‌چنين كار كرد 245 فرستاده را گفت كاى نامجوى * برو با وكيع دلاور بگوى

--> ( 1 ) جهم بن زحر الجعفى