حكيم زجاجى
195
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
چگونه زند مردم نيكبخت * ز باغى به يكجاى چندين درخت سليمان خراسان بدان مير داد * از آن شد وكيع دلافروز شاد سوى كوفه و بصره آمد پديد * درآن بوم جز خويشتن كس نديد خراسان بد او را به دل در مدام * و ليكن نمىبرد از آنجاى نام سليمان فرستاد پيش يزيد * كه حالى يكى مير بايد گزيد 250 كه شايد خراسان به دارين ( ؟ ) ببرد * تو را بايد اى نامور نام برد يزيد اندرآن كار انديشه كرد * ز درد خراسان همىمُرد مرد يكى مرد را خواند نزديك خويش * سخن گفت با او ز اندازه بيش بد ، آن نامبرده ز حى تميم * هنرمند مردى به دانش عظيم شنيدم كه عبد اللّهاش نام بود * به بصره ورا جا و آرام بود 255 درم داد آن مرد را سى هزار * همان وعدههاى دگر بىشمار به دو گفت كاى مرد بادينوداد * به نزد سليمان شو اكنون چو باد ز تو مشورت خواهد آن شهريار * چو با تو خرد هست و [ اقبال يار ] چنان كن كه آن خسرو بىنظير * كند بنده را بر خراسان امير بدانسان كه [ بتوانى اندر ميان ] * تو دانى در آن كار سود و زيان 260 يزيد جهانبان چو باد و چو گرد * به نزد سليمان يكى نامه كرد كه شاها رهى را بياراستى * بدان كز رهى مشورت خواستى براى خراسان و آن بوموبر * يكى مرد را همچو مرغى بپر به درگاه ، دانا فرستادهام * در اين كار داد هنر دادهام از او پرس حال خراسان تمام * كه داند در آن كارها ، نيكنام 265 به فرمان او ، سرورا كار كن * خرد با دل خويشتن يار كن ز كوفه به كردار باد بهار * به نزد سليمان شد آن نامدار سليمان ورا پيشازآن ديده بود * ميان در بدانش ، پسنديده بود چو نزديك او رفت بنواختش * بر نامداران برافراختش هم اندر زمان كرد خلوت سراى * چنين گفت با مرد باعقل و راى 270 كه كار خراسان سراسر بگوى * به ميدان دانش دراندازگوى كه بايد در آن بوم ديد آن امير * بگو تا بدانم به روشنضمير