حكيم زجاجى

192

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

سليمان شد امروز مير و امام * مرا زاو هراس است در دل مدام كه بدهد خراسان به ديگر امير * مرا كرد بايد . . . يزيد آيد اينجا شود كارزار * ميان من و او بود گيرودار ازآن‌پيش كاو بر من آيد ز راه * برون آمدم من ز فرمان شاه 175 سليمان نخواهم كه باشد امام * به من مىشود كار [ امت تمام ] شما نيز ازاو سر بتابيد و روى * منم در زمانه كنون نامجوى ندادند او را بزرگان جواب * چو ديدند گفتار او ناصواب دوم‌بار اين داستان بازگفت * جوابش نيامد . . . سيم بار گفت آن يل سرفراز * بزرگان جوابش ندادند باز 180 قتيبه برآشفت و دشنام داد * بدان نامداران بادين‌وداد ز نابخردى تند شد بردميد * بجز خويشتن در [ جهان كس نديد ] بدان نامداران با كام جفت * سگ و ناكس و بدرگ و خام گفت سر گردنان گفت من بركنم * به زارى و خوارى به خاك افكنم كه دارد به گيتى كنون پاى من * كه گيرد از اين سر . . . 185 پس آن‌گاه عيب همه برشمرد * به بد نام آن مردم نيك برد پراكنده‌ها گفت از اندازه بيش * سران را برون كرد از پيش خويش برفتند آن نامداران برون * ز دست قتيبه جگر [ پر ز خون ] نشستند و تدبيرها ساختند * به قصدش سمند جفا تاختند وكيع « 1 » دلاور يكى مرد بود * كز او بر دل دشمنان درد بود 190 بد آن نامبرده ز حىّ تميم * نبودى به دهر از [ عدو پر ز بيم ] مبارز بد و مرد و چالاك و چست * دلير و قوىپنجه و تندرست برفتند آن نامداران برش * نشستند . . . اندرش ورا مير كردند بر خويشتن * كه مردى توانا بد و پيلتن قتيبه ز [ حيلت ] خبردار شد * دل مرد پردرد و تيمار شد 195 فرستاد پيش وكيع دلير * كه برخيز نزد من آ همچو شير

--> ( 1 ) ربيع هم آمده است . مهلّب وكيع بن بكر بن وايل را بفرستاده بود ، تاريخ سيستان ، تصحيح ملك الشعراى بهار ، ص 113 ، 1314 ، تهران .